نقدی بر نظریه مخالفین دین و مذهب

سوم: استدلال با تاریخ و جامعه

سوم: استدلال با تاریخ و جامعه

آنان که درصددند تا دین را از راه تاریخ و جامعه باطل کنند دچار اشتباه بزرگی هستند و آن اینکه دین را از دیدگاه صحیح نمی‌نگرند. برای مثال ما اگر به یک مربع از زاویه‌های ناهموار نگاه کنیم چه بسا که به نظر ما مثلث آید. خطایی که اینان دچار شده‌اند آن است که آن‌ها دین را «مشکلی تئوریک و نظری» می‌دانند. آن‌ها تمامی آنچه که بر آن نام مذهب و دین گذارده می‌شود در یک سبد جمع نموده طبق آن راجع به دین نظر می‌دهند. لذا از همان آغاز دچار اشتباه می‌گردند و بر اساس این دیدگاه دین را عملی اجتماعی می‌پندارند نه کشف حقایق. بی‌شک هر آنچه که به کشف حقایق پردازد دارای الگویی والا است که ما باید تاریخ و واقعیت آن چیز را با توجه به الگوی والای آن بیابیم. اما کارهای اجتماعی دارای الگوی برتر نیستند. زیرا که مرهون نیاز جامعه به آن‌ها می‌باشند. اما دین اینگونه نیست بلکه با پیشرفت نیازهای جامعه مانند ماشین بافت، معماری، ماشین‌ها و غیره اصول دین تغییر نمی‌کنند و همچنان استوار و پا برجا می‌مانند. دین حقیقتی یگانه است که جامعه یا آن را می‌پذیرد یا رد می‌کند یا برخی از اصول آن را می‌پذیرد. پس نمی‌توانیم دین را با بررسی امور مشابه در جوامع مختلف شناسایی نموده و بر واقعیت آن آگاه گردیم.

برای مثال کلمۀ «جمهوری» را در نظر می‌گیریم که ارزش‌های سیاسی برای حکومت بر یک کشور است. بر اساس این ارزش می‌توانیم بگوییم که آیا نظام حکومت در یک کشور جمهوری است یا نه؟ اما اینکه بخواهیم نظام‌های موجود در کشورهای جهان که بدنبال خود اسم جمهوری را دارند بررسی نموده و بگوییم جمهوری یعنی آنچه در کشورهای جهان وجود دارد، در این صورت این کلمه معنی واقعی خود را از دست می‌دهد چرا که در این صورت جمهوری (چین) با جمهوری (ایالات متحده آمریکا) تفاوت می‌کند و جمهوري (آلمان) با جمهوری (مصر) در تعارض می‌گردد و جمهوری (پاکستان) با جمهوری (هند) برخورد می‌کند و اگر تمامی این یافته‌ها را بر اساس (فلسفۀ تکامل) جمع‌بندی کنیم، این کلمه معنی خود را به کلی از دست می‌دهد چرا که فرانسه که خود ایجادکنندۀ نظام جمهوری است ثابت خواهد کرد که جمهوری پس از تکامل و پیشرفت در دیکتاتوری نظامی دگول نهفته است.

این روش در برخورد با مسایل منجر به نتیجه‌گیری‌های نامعقول می‌‌گردد. مانند این بگوییم مذاهب نیاز به (خدا) ندارند چرا که مذهب بودایی خدا ندارد. با توجه به این مسئله پاره‌ای مردم در اندیشۀ مذهب بدون خدا رفتند و اگر بپذیریم که چیزی همانند (دین) برای بینش اجتماعی و سازماندهی انسان‌ها ضروری است پس دیگر نیازی به (خدا) نیست. چه بسا گفته شود: «دینی که برای این زمان ضرورت دارد دینی است همانند مذهب بودایی چرا که خدای عصر حاضر (جامعه و اهداف سیاسی) آن است و پیامبر آن (پارلمان) است که برآورندۀ خواسته‌های ملت است و معبدهای این خدای مدرن مساجد و کلیساها نیستند بلکه کارخانه‌ها و تأسیسات صنعتی بزرگند».

اندیشمندان نوینی که چنین می‌گویند در واقع دارای قدرتی بزرگ در ایجاد این اندیشه‌های جدید می‌باشند که در برابر دین الهی، «دین بی‌خدا» را مطرح سازند و این برخاسته از راه ناهمواری است که در بحث‌های خویش طی می‌کنند. آن‌ها سخنان خویش را در آن حد مطرح می‌کنند که پذیرفته است اما اشاره‌ای به ایرادها و مباحثی که سؤال‌انگیزند نمی‌کنند. برای مثال دانشمندان پس از بحث بسیار دریافتند که اندیشۀ خدا حالت پیشرفته‌ای است از خدایان متعدد. لکن این پیشرفت راه خطا پیموده و همانگونه که دانشمندان را متحیر ساخته خود نیز گمراه گشته و سرانجام به خدای یگانه راه برده است.

اندیشۀ خدایان چندگانه بر این مبنی بود که هر گروه به خدای خود ایمان داشته باشد و در کنار دیگر گروه‌ها در صلح و آرامش زندگی کند. اما آن هنگام که مسئلۀ خدای یگانه پیش آمد و «دین برتر» مطرح گردید جنگ‌ها درگرفت و میان مردم دنیا نبردی بی‌پایان آغاز گشت. بدینگونه مسئلۀ خدای یگانه با پیشرفتن در راهی خطا موجبات سرنگونی خود را فراهم ساخت و این است قانون پیشرفت و تکامل.

در این برنامه‌ریزی واقعیتی وجود دارد که نادیده گرفته شده است. تاریخ می‌‌گوید که نخستین پیامبر شناخته حضرت نوح÷بوده است که به خدای یگانه عقیده داشت. مسئلۀ خدایان چندگانه بدین معنی نیست که خدایان همه در یک تراز بوده‌اند بلکه همواره در طول تاریخ خدای یگانه‌ای وجود داشته و آنان که خدایان چندگانه داشتند معمولاً خدایان کوچکتر را از آن رو می‌پرستیدند که به شفاعت آن‌ها نزد خدای برتر بپردازند. بدین ترتیب قانون پیشرفت و تکامل فوق تنها یک ادعا می‌گردد نه دلیل.

***

نظریۀ مارکس نسبت به دیگر نظریه‌ها بی‌محتواتر است. او می‌گوید: انسانیت و تکامل آن زاییدۀ شرایط اجتماعی است. و دین در عصری بوجود آمد که فئودال‌ها و سرمایه‌داران بر جامعه حکمفرما بودند و این عصر غارتگران و چپاولگران بود. چنانچه اندیشه‌های اخلاقی و دینی که در این دوران بوجود آمدند همه برخوردار از زمینۀ استعماری و فرصت‌طلبی هستند. این نظریه در واقع دارای هیچگونه ارزش علمی نیست و به هنگام بحث و تجربۀ علمی هیچگونه راهی برای اثبات آن وجود ندارد.

اندیشۀ مارکسیستی به سختی ارادۀ انسان را منکر می‌گردد و بر این عقیده است که انسان از خود هیچگونه قدرت تصمیم‌گیری و تفکر ندارد بلکه این شرایط اجتماعی هستند که او را می‌سازند. دقیقاً مانند کالایی که در کارخانه ساخته می‌شود و خود نمی‌تواند به هیچ اندیشۀ نوینی را بَرَد بلکه در آن حد می‌تواند پیش رود که شرایط اقتصادی به او اجازه می‌دهند. اگر این نظریه را بپذیریم، سؤالی پیش می‌آید و آن اینکه چگونه کارل مارکس که خود زاییدۀ نظام سرمایه‌داری بود توانست علیه این نظام قوانینی وضع کند و چیزی غیر از آنچه در نظام او وجود داشت بگوید. به عبارتی دیگر اگر بپذیریم که دین زاییدۀ دوران ویژه‌ای بود چرا نپذیریم که مارکسیست نیز زاییدۀ دوران ویژه‌ای است؟ راستی که این اندیشه‌ای است بس عبث که هیچگونه راهی به عقل و منطق نمی‌بَرَد.

از این گذشته این نظریه در زمینۀ عملی و تجربه نیز با شکست روبرو گردید. روسیه را در نظر می‌گیریم. پس از آنکه مارکسیسم بیش از نیم قرن بر این کشور حکمرانی نمود آن‌ها ادعا کردند که نظام مادی کشور به کلی دگرگون گشته و سیستم کشاورزی، مبادلات، تقسیم اموال و دیگر امور بر اساسی غیر استثماری بنیان گرفته است. اما به مجرد آنکه استالین درگذشت حاکمان بعدی روسیه اعتراف کردند که در زمان استالین همانگونه مردم به استثمار کشیده می‌شوند که در کشورهای غربی انجام می‌گیرد و ظلم و ستم و فساد بسیار در زمان او رایج بوده است. با توجه به اینکه در زمان استالین وسایل ارتباط جمعی و تبلیغاتی و جو سانسور شدید باعث شد که دوران او مملو از عدالت و درستکاری معرفی گردد امروزه نیز همان سانسور و همان دستگاه تبلیغاتی وجود دارد. از اینجا می‌توان دریافت که جریانات واقعی در پس پردۀ زیبای تبلیغات انجام می‌پذیرد همانگونه که در زمان استالین بود و اگر کنفرانس بیستم (۱٩۵۶) حزب کمونیست روسیه ستم‌های استالین را افشا کرد چه بسا که کنفرانس چهلم به افشاي ستمگری‌ها و ناروایی‌های حکومت کنونی بپردازد.

تجربه‌ای که نظام مارکسیستی بیش از نیم قرن کسب نمود ثابت کرد که انسان آلتی نیست که با اقتصاد و کشاورزی و غیره تغییر کند. چه اگر اینطور بود چرا در نظام‌ کمونیستی کنونی روسیه امروزه تا این حد ستمگری و ناروایی و استثمار وجود دارد؟

قضیۀ عصر کنونی چیزی بیش از یک «سفسطۀ علمی» نیست. چرا که دانشمندان عصر حاضر به همه چیز تنها از جنبۀ علمی می‌‌نگرند لیکن این نوع از بینش سودی ندارد. چرا که تنها بر پایۀ علم استوار است حال آنکه به امور دیگری نیز باید توجه شود برای مثال اگر ما بحثی علمی را پیرامون موضوعی شروع کنیم که خود بر پایه‌های علمی ناقص استوار است بی‌شک نتیجه‌ای که بدست خواهیم آورد ناقص، غیر علمی و باطل خواهد بود.

***

این بود نظریات مخالفان دین آن‌ها حقایقی ناقص و کوچک را در مدنظر قرار داده که هیچگونه ارتباطی با موضوع مورد بحث ندارد و سپس بر این باور گشته‌اند که علم نوین دین را باطل ساخته است. در حالی که اگر به کُنه مسایل وارد شویم و دقتی عمیق‌تر در امور نماییم درمی‌یابیم که نتیجه بر خلاف ادعای آنان است.

یکی از دلایلی که مرا در امر ضرورت دین یاری نمود، آن بود که برخی از اندیشه‌های والای ما پس از آنکه دین را کنار گذارد، سخنانی را به میان آورد که از واقعیت به دور است و در وادی تاریکی و گمراهی حیران گشت چرا که آنگاه که انسان پایه دین را در افکار خویش از دست داد دیگر نمی‌تواند اساسی را جایگزین آن کند. نام‌هایی را که ما امروزه در میان مخالفان دین می‌بینیم بیشتر از اندیشمندان بزرگ تشکیل گشته‌اند اما آنگاه که از دین کناره گرفتند چنان سخنان بی‌محتوی و نامفهومی بر زبان آورده‌اند که انسان را در شگفتی می‌برد که چگونه چنین انسان‌هایی سخنانی چنین گفته‌اند؟...!.

کارنامه‌ای که این شخصیت‌ها از خویش به جای گذارده‌اند شامل مجموعه‌ای از خرافات و سخنان متضاد و نادیده گرفتن واقعیات می‌گردد. چنانچه دلایلی را شامل می‌گردد که بیشتر به سفسطه می‌ماند تا دلیل. برجستگی این افراد در آن است که چشمانشان را در برابر واقعیات بسته و مجسمه‌هایی از ادعا و خیال‌پردازی ساخته‌اند که با دلایلی بس ناپسند آن را به اثبات رسانیده‌اند و این از ویژگی‌های سخنان باطل است چرا که سخنان راستین همواره مبتنی بر دلایلی علمی آشکارند نه دلایل نابجا و سفسطه.

***

واقعیت دین و سفسطۀ نظریۀ مخالفان آنگاه بیشتر روشن می‌گردد که زندگی آدمی را در پرتو دین بشناسیم و دریابیم که این زندگی از چه زیبایی خاصی برخوردار است که هماهنگ با اندیشه‌های والای انسانی است. بر خلاف تصویری که مخالفان دین از زندگی ترسیم می‌کنند که عاری از هر گونه زیبایی و لطف است.

برتراندراسل می‌گوید:

«انسان زاییدۀ عواملی است که خود هدف نیستند، پیدایش و آغاز، اهداف و آرزوها، عشق و بیم و عقاید او همه طبق ترتیب ریاضی اتفاقی در نظام اتم ایجاد گشته‌اند و گور پایان‌بخش زندگی انسان است و هیچ نیرویی نمی‌تواند دوباره او را زنده کند. تلاش‌های پیگیر آدمی، ایثارها، اندیشه‌های زیبا و دلاوری‌های بی‌نظیر او همه با فنای منظومۀ خورشیدی برای همیشه مدفون می‌گردند.

تلاش انسانی بی‌شک همراه با زمین در زیر ویرانی‌های جهان مدفون خواهد گشت. این تفکر اگر یقین نباشد نزدیک‌ترین تفکر به واقعیت است و هر کس درصدد انکار آن برآید خود نیز به تدریج فنا خواهد گشت».

این خلاصه و الگویی است از تفکر مادی. در این طراز تفکر جهان اهداف خود را از دست داده در تاریکی مطلق فرومی‌رود. تاریکی که در آن تمامی معیارهای خیر و شر ارزش خود را از دست می‌دهند و قتل‌عام دیگر جنایت به حساب نمی‌آید چرا که انسان‌ها به هر حال روزی باید بمیرند. اما اندیشۀ دین اندیشۀ نور است و آرزو. در این اندیشه مرگ و زندگی در ارتباط با اهدافی معین هستند و هر یک از آرمان‌های پسندیدۀ انسانی جایگاه ویژۀ خود را داراست. اگر برخی از دانشمندان با پذیرفتن عقل، آن را منطبق با واقعیت می‌شمارند دین نیز واقعیتی است انکارناپذیر. چرا که عقل آن را پذیرفته و فطرت آدمی همواره در جستجوی آن است. این همان مقیاس علمی است که ریاضیدان آمریکایی پروفسور «ارل چستر رکس» به آن اشاره می‌کنند:

«من همواره در کاوش‌هایم از آن مقیاس علمی استفاده می‌کنم که از دو اندیشۀ متفاوت یکی را برمی‌گُزیند و این مقیاس همان است که طبق آن یکی از دو اندیشه با سادگی و آسانی بسیار بیان می‌گردد. دانشمندان این مقیاس را در انتخاب یکی از دو نظریۀ بطلمیوس و کوپرنیک بکار گرفتند. اولی می‌گفت زمین مرکز منظومۀ شمسی است و دومی می‌گفت منظومۀ شمسی مرکز زمین است و از آنجا که نظریۀ بطلیموس در غایت دشواری و سختی بود دانشمندان آن را رد نموده و نظریه کوپرنیک را پذیرفتند.

لاجرم باید اعتراف نمود که این نوع استدلال برخی از مردم را قانع نمی‌کند. چرا که آن‌ها درهای عقل مادیشان را بر روی هر گونه سخن راجع به خدا و دین هر چند که علمی باشد به شدت بسته‌اند. بی‌شک این موضع آن‌ها نشان از ضعف استدلال ما نمی‌باشد بلکه دلیل تعصب کورکورانۀ آن‌ها ضد اندیشه‌های دینی است. و چه نيکو می‌گوید دانشمند بزرگ انگلیسی «سرجمز جینز» که بی‌شک یکی از برترین دانشمندان عصر کنونی به شمار می‌رود آنجا که در کتاب مشهور «جهان رازها» می‌گوید: «در اندیشه‌های ما تعصبی وجود دارد که تفسیر مادی حقایق را برمی‌گزیند».

«ویتکر شامپرز» در کتاب «شهادت» سخنی می‌گوید که می‌توانست نقطۀ عطفی در زندگی او باشد. می‌گوید که یکبار در حالی که به دختر کوچک خود می‌نگریست گوش جلب توجه وی را نموده و با خود می‌اندیشد که ممکن نیست گوشی با چنین پیچیدگی و وسعت عمل دقیق بتواند خود بخود و بر حسب اتفاق بوجود آید. بلکه نیاز به سازنده‌ای آگاه و دانا دارد. اما از آنجا که او آنطور که گفتیم دریچه‌های قلبش را بر روی ایمان به دین به کلی مسدود ساخته بود خیلی زود این وسوسه را از خویش به دور ساخت تا مبادا ایمان آورد چرا که آمادگی روانی و ذهنی برای این کار را نداشت. دکتر «تامز دیویس بارکس» با بیان این حادثه می‌گوید:

«من بسیاری از استادان و دوستان خویش را می‌شناسم که هنگام کار در آزمایشگاه با چنین صحنه‌هایی روبرو گشته‌اند.

امروزه تمامی دانشمندان نظریه پیشرفت و تکامل را پذیرفته‌اند و این نظریه تمامی رشته‌های علوم نوین را در برگرفته است و هر مشکلی که نیاز به «خدا» داشته باشد کافی است که به جای آن این نظریه قرار داده شود.

این یکسوی نظریه بود. سوی دیگر ـ و ناروای آن ـ مسئلۀ (اندیشۀ تکامل عضوی) است که مسئلۀ تکامل از آن سررشته می‌گیرد. این نظریه تا امروز هیچگونه دلیل و برهان علمی برای اثبات آن نیافته است تا آنجا که بسیاری از دانشمندان گفته‌اند: «آن‌ها به این نظریه ایمان ندارند چرا که هیچگونه جایگزینی برای آن وجود ندارد جز ایمان به خداوند».

«سر آرتور کیت» می‌گوید:

«نظریه پیشرفت و تکامل از لحاظ علمی ثابت نگردیده است و نمی‌توان آن را با برهان ثابت نمود و ما بدان ایمان نمی‌آوریم چرا که در این صورت چاره‌ای نداریم که به «آفرینش» ایمان آوریم و این همان چیزی است که حتی نمی‌توان به آن اندیشید.

من در اینجا اعتراف می‌کنم که هرگز نمی‌توانم آنان را که تعصبی کورکورانه علیه دین دارند قانع کنم و این تعصب ریشه‌هایی عمیق دارد. یک دانشمند آمریکایی می‌گوید: «عقیدۀ الهی خود امری قابل پذیرش است و اینکه انکار پروردگار سفسطه است، دلیلی نیست که آدمی بسوی عقیدۀ الهی روی آورد. مردم می‌پندارند که عقیدۀ به پروردگار آزادی را از آن‌ها سلب می‌کند. این آزادی در اندیشۀ دانشمندان رشد کرده و دلهاشان را فراگرفته است، حال هر اندیشه‌ای که بخواهد به این آزادی لطمه زند برای آن‌ها وحشتناک و هولناک است».

بر این اساس است که جولیان هکسلی می‌گوید که «پیامبری اظهار برتری از راهی خودخواهانه است که تحمل‌پذیر نیست». چرا که ایمان به پیامبر یعنی ایمان به آنکه سخنان او سخنان پروردگار است که باید بی‌چون و چرا اجرا گردند.

اما انسانی که مخلوق است نه خالق، عابد است نه معبود، چگونه می‌تواند به مجرد رسیدن افکاری به ذهن او واقعیات را منکر گردد؟ ما نمی‌توانیم واقعیات را انکار کنیم بلکه می‌توانیم به آن‌ها اعتراف کنیم و یا ایمان آوریم. و اگر می‌خواهیم سرنوشتی همانند شترمرغ نداشته باشیم باید پیش از دست دادن فرصت به واقعیت ایمان آوریم.

ما اگر به واقعیت کفر ورزیم از ارزش آن کم نکرده‌ایم بلکه تمامی زیان متوجه خود ما در روز رستاخیز خواهد بود.