سفر شیخ برای طلب علم
باورهایی که برای شیخ / در هنگام حج اولش شکل گرفت، هنگامی که قصد کرد برای ادامه تحصیلات عیینه را ترک کند، هنوز هم در ذهنش باقی بود. حلقههای علم و موعظهای را که در حرمین شریفین میدید، برای قانعکردن او به اینکه گام اول وی در سفرهای علمیاش به سوی حجاز باشد، کافی بود. به این ترتیب، به مکه مکرمه مسافرت کرد، وقتی که برای بار دوم به حج رفت. اگر چه این امکان وجود دارد که شیخ محمد، پس از حج، برای تحصیل در آن سرزمین مقدس مانده باشد، اما منابع، تحصیل وی نزد علمای آنجا را ذکر نکردهاند. شاید در آنجا مدت زمانی نمانده باشد که قابل توجه و ثبت باشد. بر این اساس دیری نگذشت که از مکه به سوی مدینه که یکی از مراحل مهم تحصیل وی آغاز شد، سفر کرد.
مدینه منوره محل اجتماع علما و طالبان علم از سرزمینهای مختلف اسلامی بود، برخی از کسانیکه به آنجا میرفتند، برای همسایگی در آنجا مستقر میشدند و برخی دیگر، مدتی در آنجا مانده، سپس به سوی سرزمینهایشان بازمیگشتتند. با اینکه احتمال میرود شیخ محمد در کلاس درس تعدادی از علمای مسجد نبوی حضور یافته باشد[٣٢١]؛ زیرا بیش از هر عالم دیگری، رابطه مستحکم و قویای با شیخ عبدالله بن سیف[٣٢٢] و شیخ محمد حیاة سندی[٣٢٣] داشت. این دو عالم بزرگوار تاثیر بزرگی بر روی شیخ محمد، نه فقط از لحاظ علمی، بلکه به لحاظ هدف اصلاحی او نیز داشتند؛ بخصوص اینکه رابطه وی با این دو عالم در مرحلهای از عمرش بوده که مستعد تأثیرپذیری و راهنمایی است.
ابن سیف از شهر مجمعه نجد و عالم به فقه حنبلی و حدیث شریف بود؛ چنانکه شیخ الاسلام ابن تیمیه / را میستود و بدون تردید، شاگردش را بر خواندن کتابهای این عالم بزرگوار تشویق کرده است.
اما محمد حیاة سندی، علامه حدیث و علوم حدیث بود و از دعوتگران به اجتهاد در شریعت و از مخالفان تعصب مذهبی به شمار میرفت[٣٢٤]؛ افزون بر اینکه از سرسختترین مبارزان در برابر بدعتها در دین و اعمال منجر به شرک بود[٣٢٥]. تمام این افکار و مواضع، با افکار و مواضعی که شیخ محمد بن عبدالوهاب به سوی آنها فرا میخواند و در ادامه، از آنها دفاع کرد، مطابقت دارد. منابعی که از زندگی شیخ محمد سخن گفتهاند؛ طول مدتی را که وی در مدینه منوره به سر برد، بیان نکردهاند.
هنگامی که از آنجا به عیینه بازگشت، اندیشه دعوت به اصلاح برایش روشن شده بود، اما هنوز از نظر علمی، به اندازه کافی صالح و کارشناس نشده بود؛ از این رو، اعتراضش بر بعضی اموری که با دین اسلامی خالص موافق نبود، در سطح خودش و تاثیر وی در دیگران محدود بود. وی از یک جهت فهمید که باید صلاحیت علمی خود را تکمیل کند و از جهتی دیگر، به دلیل عدم تأثیر سخنانش بر مسؤولان شهر، تصمیم گرفت که بار دیگر برای طلب علم مسافرت کند.
محمد بن عبدالوهاب پس از حدود یک سال اقامت در عیینه از زمان بازگشت از مدینه، به سوی شهر بصره روانه شد. وی در بصره، فقه و حدیث را نزد تعدادی از علمای آنجا آموخت. اما بیش از همه، نزد استاد محمد مجموعی[٣٢٦] علم آموخت. بر این اساس که شیخ محمد در کنار دو علم مذکور، قواعد زبان عربی را نیز به صورت کامل آموخت. این علم برای کسیکه خودش را آماده میکند تا رهبر دعوتی شود که نیاز دارد برای تشویق به آن و دفاع از آن مطلب بنویسد، سودمند است.
بصره، چنانکه مشهور است، بندری تجاری است که گروههایی از جوامع مختلف در آنجا با یکدیگر دیدار میکنند. احتمال میرود که در آنجا، امور بسیاری وجود داشته که با دیدگاه مردی که از شهر کوچکی چون عیینه و اجتماع محافظهکاری مانند اجتماع نجدی آن زمان آمده، تضاد داشته است. همچنین شیعیان زیادی در آنجا بودند و مشهور است که میان اینان و اهل سنت محافظهکار، دیدگاههای مختلفی در مسائل دینی وجود داشته است.
در سایه این شرایط، شیخ محمد بن عبدالوهاب / آنچه را مخالف حق بود انکار کرد، به این ترتیب، در آن شهر، فقط به عنوان یک دانشجوی علم باقی نماند و دعوتگری سخنران شد و مخاطبانی داشت. آشکار است که در فضای اجتماعیای مانند بصره، به ناچار حامیان شیخ محمد بسیار کمتر از مخالفانش باشند.
گفتگوهای میان شیخ و دشمنانش حاد و جنجالبرانگیز شده بود، مباحث اعتقادی و مسأله توحید و شرک بیشترین شدت و جنجال را داشت؛ در نتیجه، مسؤولان آنجا چنین تلقی کردند که احتمال میرود شیخ اوضاع را ناآرام کند! از این رو، او را به ترک بصره مجبور ساختند.
منابع مورد اعتماد، مدت اقامت شیخ محمد / در بصره را نیز مشخص نکردهاند، اما از مطالب آنها به دست میآید که این مسافرت، طولانیترین مدت اقامت وی در خارج از وطن بوده است.
شیخ محمد، پس از خروج از بصره از زبیر گذشت، اما زمانی طولانی در آنجا نماند.
أحساء، یکی از مناطقی است که شیخ محمد از آن بازدید کرد و مدتی در آنجا اقامت کرد، شاید در بعضی امور شرعی از علمای آنجا بهره جسته باشد. وی با شماری از آن علما در امور توحید و عقیده گفتگو کرده است؛ از جمله: عبدالله بن فیروز[٣٢٧]، محمد بن عفالق[٣٢٨] و عبدالله بن عبداللطیف[٣٢٩].
شیخ محمد / در پایان به نجد بازگشت و به این ترتیب، سفرهای علمی ایشان پایان یافت. پدرش عبدالوهاب از منصب قضاوت عیینه در سال ١١٣٩هـ برکنار شده و برای ادامه کار قضاوت به حریملاء منتقل شد.
بنابراین، شیخ محمد به این شهر روانه شد تا به پدر و خانوادهاش ملحق شود.
منابع مورد اعتماد نزدیک به شیخ محمد بیان نکردهاند که سفرهای علمی وی خارج از نجد از سه مکان – یعنی حجاز، أحساء و بصره - تجاوز کرده باشد[٣٣٠]. اما برخی منابع اشاره کردهاند که وی به شهرهای دیگری در عراق و شام و ایران مسافرت کرده است. نتیجهای که پژوهنده از طریق مقایسه تمام منابع بدان دست یافته این است: صحیح این است که روایت مورخان حامی و نزدیک شیخ محمد پذیرفته شود؛ به دو سبب:
سبب اول: مورخان حامی و نزدیک به شیخ، جزئیات زندگی وی را بهتر از دیگران میشناسند.
سبب دوم: آنان برای تدوین فضایل شیخ اشتیاق کامل داشتند. مشهور است که سفر در طلب علم نیز فضیلت است، اگر شیخ محمد به شهرهایی غیر از موارد مذکور مسافرت کرده بود، برای بیان فضیلت وی، در ثبت و توضیح آن تردیدی به خود راه نمیدادند».
[٣٢١]- از جمله: شیخ علی أفندی داغستانی. چنانکه در التوضیح عن توحید الخلاق في جواب أهل العراق، ص٢٥ آمده است.
[٣٢٢]- متوفای سال ١١٤٠هـ. برای مطالعۀ زندگینامه وی؛ نک: علماء نجد خلال ثمانیة قرون، شیخ عبدالله البسام، ٤/ ٦- ١٠. ابن باشر در تاریخ خویش، ١/ ٧ از شیخ محمد چنین مینویسد: «روزی نزد او- یعنی ابن سیف- بودم، به من گفت: آیا دوست داری سلاحی به تو نشان دهم که آن را برای مجمعه- شهر ابن سیف- ساختهام؟ گفتم: آری. آنگاه مرا به یکی از خانههایش برد که کتابهای زیادی در آن بود و گفت: این همان چیزی است که برای مجمعه ساختهایم». برای جزئیات بیشتر؛ نک: عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب السلفیة وأثرها في العالم الإسلامی، شیخ صالح العبود، ١/ ١٥٠- ١٥٦.
[٣٢٣]- متوفای سال ١١٦٣هـ. برای مطالعۀ زندگینامه وی؛ نک: سلک الدرر، مرادی، ٤/ ٣٤؛ عنوان المجد في تاریخ نجد، ابن بشر، ١/ ٤١؛ أبجد العلوم، صدیق حسن خان، ٣/ ١٦٣؛ الأعلام، زرکلی، ٦/ ١١١؛ نیز: مقدمة کتاب خود سندی «فتح الغفور في وضع الأیدی علی الصدور» تحقیق: محمد أعظمی؛ مقدمه کتاب خود سندی «رسالة في حکم إعفاء اللّحی»، تحقیق شیخ أبوعبدالرحمن عبدالمجید جمعه.
[٣٢٤]- از تألیفات چاپشدهاش: تحفة الأنام في العمل بحدیث النبی علیه الصلاة والسلام.
[٣٢٥]- ابن بشر در تاریخ خود، ١/ ٧ بیان میکند که شیخ محمد روزی کنار حجره نبوی ایستاد، در حالی که گروهی قبر نبی را میخواندند و از آن طلب یاری میکردند، چون شیخ محمد حیاة سندی او را دید، نزدش آمد. آنگاه شیخ گفت: در مورد اینان چه میگویی؟ شیخ سندی این آیه را تلاوت کرد ﴿إِنَّ هَٰٓؤُلَآءِ مُتَبَّرٞ مَّا هُمۡ فِيهِ وَبَٰطِلٞ مَّا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ١٣٩﴾ [الأعراف: ١٣٩]؛ «بیگمان اینان عاقبت کارشان نابودی است و آنچه انجام میدادند (نیز) باطل است».
[٣٢٦]- ابن بشر در تاریخ خویش، ٧-٨ میگوید: «عالم بزرگواری از مردم مجموعه- یکی از محلههای بصره- است». سپس بیان میکند که استادش ابومنصور از یکی از اهالی بصره به او گفت: فرزندان شیخ مجموعی «نیکوکارترین و داناترین افراد به توحید در میان مردم شهرشان هستند، و این امر- والله أعلم- به برکت همنشینی شیخ با پدرشان است».
[٣٢٧]- متوفای سال ١١٧٥هـ. برای مطالعۀ زندگینامه وی؛ نک: علماء نجد خلال ثمانیة قرون، شیخ عبدالله البسام، ٤/ ٤٨٦- ٤٨٩. بیان میکند که او پسر عمه شیخ محمد، یعنی پدر محمد بن فیروز یکی از مشهورترین مخالفان دعوت شیخ، است.
[٣٢٨]- متوفای سال ١١٦٣هـ. برای مطالعۀ زندگینامه وی؛ نک: علماء نجد خلال ثمانیة قرون، شیخ عبدالله البسام، ٤/ ٣٨-٤٣. در مورد او میگوید: «ابتدای دعوت شیخ محمد بن عبدالوهاب / را دریافت و با آن دشمنی کرد». برای جزئیات بیشتر از دشمنی او با دعوت سلفیت؛ نک: المعارضة لدعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب في الأحساء، دکتر محمد بن عبدالله النویصر، ص ١٨٩- ٢٠٨.
[٣٢٩]- متوفای سال ١١٨١هـ. برای مطالعۀ زندگینامه و رابطة خویشاوندی او با شیخ محمد؛ نک: المعارضة لدعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب في الأحساء، دکتر محمد بن عبدالله النویصر، ص ٢٠٨- ٢٢٣. میگوید: «با توجه به جایگاه علمی شیخ عبدالله بن عبداللطیف، شیخ محمد مشتاق بود او را به کنار خود بکشاند»، اما- متأسفانه- راضی شد که از دشمنان باشد! هرچند که نسبت به آنان، انتقاد کمتری از دعوت سلفیت میکرد.
[٣٣٠]- در رأس این منابع: تاریخ ابن غنام، ١/ ٢٥- ٣٣؛ تاریخ ابن بشر، ١/ ٦- ٨.