زندگی، فرهنگ و خدمات
محمداقبال / در شهر سیالکوت پنجاب در سال ١٨٧٧م در خانوادهای از طبقه متوسط برهمنان معروف کشمیر چشم به جهان گشود[١١]. نیاکان او دویست سال قبل (از تولد وی) به دین اسلام گرویدند و از آن روز به بعد این خاندان به تدین تصوف معروف گردید. پدر اقبال / مردی متدین بود و علاقه شدیدی به امور روحانی و تصوف داشت.
علامه محمد اقبال / مراحل تحصیلات ابتدایی و مقدماتی را در زادگاه خود با موفقیت و کسب امتیاز پشت سر گذاشت و سپس دوره متوسطه را آغاز کرد در همین زمان بود که مورد توجه سید میرحسن استاد زبان فارسی و عربی دانشکده قرار گرفت. میر حسن معلمی دلسوز بود که ذوق علم را در وجود شاگردانش غرس مینمود، لذا این جوان نابغه را به خوبی تربیت نمود و عشق به فرهنگ و آداب اسلامی را در قلب او کاشت. اقبال / تا آخر زندگی احسانهای او را از یاد نبرد.
اقبال / برای کسب تحصیلات عالیتری، رهسپار لاهور مرکز استان پنجاب شد، و در دانشکدۀ دولتی آن شهر، در رشتههای فلسفه و ادبیات عرب و انگلیس تحصیل کرد، و به اخذ مدرک ((B-A معادل لیسانس نایل آمد. در لاهور با استاد معروف انگلیسی «سر توماس آرنولد» نویسنده کتاب «دعوت اسلام» و رئیس سابق دانشکده اسلامی علی گره و با استاد عبدالقادر، وکیل و ادیب مشهور و صاحب امتیاز اولین مجله علمی و ادبی به زبان اردو به نام «مخزن» آشنا شد. اقبال / اولین منظوم خود تحت عنوان «کوه هیمالایا» را به نام او در آورد که در مجله مخزن در سال (١٩٠١م) منتشر گردید، و همین امر موجب شد که این شاعر جوان و نوآور در محافل ادبی شهرت پیدا کند، در همین اوان اقبال / به اخذ درجۀ فوق لیسانس در فلسفه نایل گردید، و جوائزی دریافت نمود و بعد از آن عنوان استاد تاریخ فلسفه و سیاست در دانشکدۀ دولتی را احراز نمود. دانشجویان و اساتید دانشکده به کفایت و معلومات او معترف بودند. از اینجا بود که اقبال / مورد اطمینان وزارت معارف قرار گرفت.
در سال ١٩٠٥م عازم لندن شد و در دانشگاه کمبریج ثبت نام کرده و از آنجا گواهینامه عالی در فلسفه و علم اقتصاد دریافت کرد، وی سه سال در پایتخت دولت بریتانیا ماند. در خلال این مدت، خطابههائی پیرامون موضوعهای اسلامی ایراد مینمود، که موجب شهرت وی گردید. وی در این مدت در غیاب استادش ارنولد، ادبیات زبان عربی را در دانشگاه لندن تدریس میکرد. او از لندن به آلمان رفت و از دانشگاه «مونیخ» دکترای فلسفه گرفت و سپس به لندن بازگشت و در امتحان نهایی رشته حقوق شرکت کرد و در دو رشته اقتصاد و سیاست تخصص حاصل نمود و در سال ١٩٠٨م به وطن خود بازگشت، در راه بازگشت به هند، چون به سیسیل رسید، با چشمانی اشکبار قصیدهای سرود که مطلع آن چنین است:
«ای چشمان به جای اشک خون ببارید چون اینجا مدفن تمدن حجازی است».
آنچه موجب شگفتی است، این است که این نابغه همۀ این امتیازها را کسب نمود در حالی که عمرش از ٢٣ سال تجاوز نمیکرد. وی پس از بازگشت به شغل وکالت دادگستری مشغول شد ولی علاقه چندانی به این شغل نداشت و اکثر اوقاتش را به نویسندگی و سرودن شعر صرف میکرد و در جلسههای سالانه انجمن حمایت اسلام شرکت و اشعارش را قرائت میکرد. در یکی از جلسات، قصیده «شکوه» را سرود که در این قصیده از زبان مسلمین به دربار قاضی الحاجات از وضع و حال مسلمانان شکوه میکند و سپس شعر دیگری تحت عنوان «جواب شکوه» سرود و از طرف حضرت الهی به مسلمین پاسخ داد و آنها را به خاطر سستی و بیتفاوتی نسبت به امور دین مورد ملامت قرار داد. طنین این شعر که از اسلوب جدیدی برخوردار بود در سطح منطقه پیچید و پیر و جوان، و مرد و زن آن را حفظ نمودند. اشعار مانند ضر المثل معروف گردیدند تا جایی که شعر اول همواره در گردهمائیهای عمومی مردم هند (اعم از مسلمان و غیر مسلمان) و شعر دوم در اجتماعات مسلمین قرائت میشدند.
جنگ بالکان و طرابلس در سال ١٩١٠ تأثیر عمیقی بر روحیه اقبال / گذاشت و تنفر شدیدی از تمدن غرب و امپراطوری اروپا در قلب او پدید آورد. او در عالم رنج و اندوه اشعاری سرود که اشک غمی برای مسلمین و تیرهای زهرآلودی برای اروپائیان بود. از جمله اشعارش که در آن زمان سرود، «بلاد اسلام» بود که پیرامون رد ملیت و دعوت به جامعه اسلامی میباشد. دیگر اشعارش «ماه عید» و «مسلمان» و «فاطمه دختر عبدالله» (که در جنگ طرابلس شهید شد) و «صدیق»، «بلال»، «تمدن جدید»، «دین» و «به پیشگاه رسول معظم» بود. او در این قصیده سران و رهبران مسلمان را مورد انتقاد قرار میدهد که دعوای اسلام دارند ولی هیچگونه ارتباط روحی با آن حضرت ج ندارند، میگوید: من بیزارم از رهبرانی که بارها به اروپا سفر میکنند ولی اسلام ارتباطی با شما نداشته و شما را نمیشناسد. نظم دیگری تحت عنوان «هدیه به رسول ج» بود که در این قصیده میگوید: (به حضور پیامبر ج رسیدم، پرسید: چه هدیهای آوردهای؟ گفتم هدایای دنیا در خور شأن شما نبود، اما شیشهای همراه دارم که آبروی امت شما در آن میدرخشد این شیشه حاوی خون شهدای طرابلس است.
سپس هنگامی که در سال ١٩١٤م آتشفشان اروپائی به صورت جنگ جهانی منفجر شد، شاعر خوشنوا، چهرۀ یک مجاهد، حکیم و فلیسوفی را به خود گرفت که آینده را پیش بینی میکرد و حقائق و حکمت را به نظم بیان مینمود. در این هنگام غرآترین اشعار خود را سرود از آن جمله بود «خضر راه» که شامل چندین قطعه بود که عبارتند از «شاعر و گردش در صحرا» «زندگی» «حکومت» «سرمایه داری» «اجیر» «جهان اسلام» «طلوع اسلام» که همه در شعر و حکمت و حماسه و بیان حقایق زندگی، نمونه بودند. اما «طلوع اسلام» کعبه مقصود و گل سرسبد این قطعهها بود که از نظر قوت و انسجام در شعر اسلامی بینظیر است. در سال ١٩٢٤ اولین مجموعه شعر او به نام «بانگ درا» منتشر شد که مورد پسند عموم مردم قرار گرفت و بنده بیش از هر شاعر آن را پسندیدم و بارها تجدید چاپ شد.
سپس دوره آخر زندگیش آغاز گردید که منتهی به وفاتش گشت. در این دوره نبوغ فکری و افق علمی او به اوج خود رسید، دعوت و رسالتش منظم و آشکار گردید و مجموعهای از اشعار فارسی وی منتشر شد. او فارسی را برای نشر افکار خود برگزید، زیرا زبان فارسی گستردهتر است و زبان دو کشور پهناور ایران و افغانستان است و مردم هند نیز دوستار آن هستند در ترکمنستان و کشورهای تازه استقلال یافته نیز تلکلم میشود. اقبال / میگوید:
فارسی گو گرچه تازی خوشتر است
زانکه فارسی در عذوبت شکر است
دیوان شعر او به فارسی عبارت است از «اسرار خودی، رموز بیخودی» «پیام مشرق» که در جواب دیوان غربیگونه آلمانی سروده است، و «زبور عجم» و «جاویدنامه» و «پس چه باید کرد ای اقوام شرق» و «مسافر» و «ارمغان حجاز». در همین دوران دو دیوان شعر به زبان اردو سرود که عبارت بودند از: «ضرب کلیم» و «بال جبرئیل». علاوه بر این کتابها، سخنرانیهائی در شهر«مدراس» داشت که تحت عنوان «تشکیل جدید اسلامی» چاپ شد، و سخنرانیهائی که در دانشکده کمبریج ایراد کرد که مورد توجه مستشرقان و علمای فلسفه قرار گرفت. کتابهایش به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیائی، و روسی ترجمه شده است. دکتر نکلسن، کتاب «اسرار خودی» و «رموز بیخودی» را به زبان انگلیسی ترجمه کرد. در آلمان و ایتالیا مجامع و هیأتهائی برای تفکر و تحقیق درباره شعر اقبال / برپا گردید. در سال ١٩٣٠ کنفرانس سالانه مسلم لیگ در اله آباد منعقد گردید و دکتر اقبال / به عنوان رئیس کنفرانس انتخاب شد. وی در این کنفرانس برای اولین بار فکر تشکیل پاکستان را ارائه کرد. عضو مجلس قانونگذاری در پنجاب بود در سال ١٩٣٠-١٩٣١ از سوی مسلمین در کنفرانس «میزگرد» به نمایندگی برگزیده شد.
زمانی که در لندن اقامت داشت از سوی فرانسه، اسپانیا و ایتالیا برای سفر به آن کشورها دعوت شد چنانکه به دو کشور اخیر سفر کرد و در مادرید، خطابههائی در فن اسلامی ایراد نمود و برای اولین بار در تاریخ، بعد از بیرون راندن مسلمین در مسجد قرطبه، نماز خواند و بر تربت آن اشک ریخت و اولین مردم عرب را که طی هشت قرن بر این سرزمین حکومت کردند، به یاد آورد و در فضای آنجا نسیم تمدن عربها را استشاق نمود، احساس میکرد که این مسجد به علت خالی بودن از نمازگزار و فضای قرطبه به خاطر نشنیدن صدای روح بخش آذان با او شکایت و درد دل میکند، آنجا بود که قصیده رقتآمیز و شاهکار ادبی جاویدان خود را سرود.[١٢] اقبال / در این سفر به گرمی مورد استقبال قرار گرفت و با موسولینی که از خوانندگان کتب وی و دوستداران فلسفۀ او بود، ملاقات کرد، و با او تبادل نظر نمود. حکومت فرانسه از او دعوت به عمل آورد که از مستعمرههای او در شمال آفریقا دیدن کند اما شاعر مسلمان غیور این دعوت را رد کرد. همچنین از زیارت مسجد پاریس انکار ورزید و گفت: این بهای ناچیز است در برابر ویرانی و به آتش کشیدن دمشق. در طول اقامتش در اروپا از سوی دوستان و اساتیدش، جلسههائی جهت گرامی داشت وی در دانشگاههای کمبریج، روما، سوربون، مادرید، و مجمع شاهی روما برگزار شد. در راه بازگشت به هند، به بیت المقدس رفت و در کنفرانس اسلامی معروف شرکت کرد و قصیده «ذوق و شوق»[١٣] را در اثنای راه سرود.
در سال ١٩٣٢م اقبال / بنا بر دعوت شهید نادر خان، پادشاه افغانستان به اتفاق سرراس مسعود، نوه سر سید احمدخان و رئیس دانشگاه اسلامی علی گره و استاد بزرگ سید سلیمان ندوی به افغانستان سفر کرد، و با سلطان گفتگوئی طولانی داشت و هر دو در حین گفتگو اشک میریختند:
در حضور آن مسلمان کریم
هدیه آوردم زقرآن عظیم
نشئه حرفم به خون او دوید
دانه دانه اشک از چشمش چکید
گفتگوی خسرو والا نژاد
باز با من جذبهی سرشار داد
چون بر سر مزار سلطان محمود غزنوی فاتح هند، و حکیم سنائی رسید، اشک از چشمانش جاری شد و شعری شیوا سرود[١٤] پس از بازگشت از کابل شعر «مسافر» را به نظم آورد.
اقبال / با بیماریهائی دست به گریبان بود که این اواخر صاحب فراش و زمینگیر شده بود، ولی همواره زبانش با سرودن شعر جریان داشت، و کتابها و مقالات را املا میکرد و با دوستان و عیادت کنندگان در مورد قضایای اسلامی و علمی سخن میگفت و گویا با زبان حال میگفت:
سراپا درد درمان ناپذیرم
نپنداری زبون و زار و پیرم[١٥]
میگفت: از جمله آنچه در این ایام منتشر شد، مقالهای بود در ردّ قومیت که از محبوبیت ویژهای برخوردار شد. چند روز قبل از وفات این قطعه را سرود که:
بهشتی بهر پاکان حرم هست
بهشتی بهر ارباب هِمم هست
بگو هندی مسلمان را کهخوش باش
بهشتی فی سبیل الله همهست
ده دقیقه قبل از وفات چنین سرود:
سرود رفته باز آید که ناید
نسیمی از حجاز آید که ناید
سرآمد روزگار این فقیری
دگر دانای راز آید که ناید
سپس با اطمینان خاطر گفت:
نشان مرد مومن با تو گویم
چو مرگ آید تبسم بر لب اوست
و این آخرین دلیلی بود که برای حقانیت اسلام و ایمان و یقین مسلمان ارائه داد. مرغ روحش در حالی از قفس کالبد پرواز نمود که سر در دامن خادم پیر و سالخوردهاش نهاده بود. این خورشید که قلبها را از حرارت و نور مملو ساخته بود، قبل از طلوع آفتاب ٢١ آوریل سال ١٩٣٨م غروب کرد و دوستان و شاگردان و هوا خواهان خود را داغدار نمود[١٦].
[١١]- اقبال؛ در اشعار خود به اصل و نژاد خویش اشاره کرده است، در بیتی میگوید:
مرا بنگر که در هندوستان دیگر نمیبینی
برهمن زادۀ رمز آشنای روم و تبریز است
[١٢]- این قصیده در همین کتاب تحت عنوان «مسجد قرطبه» آمده است.
[١٣]- این قصیده تحت عنوان «در سرزمین فلسطین» در همین کتاب آمده است.
[١٤]-
هنوزم در کمانی میتوان راند
زکیش ملتی افتاده پیرم
[١٥]- مراجعه شود به همین کتاب، عنوان: (در غزنین).
[١٦]- این مقاله در سال ١٩٥١ از رادیو سعودی پخش شد.