دانشگاه اسلامی
دانشآموزان نوار غزه پیش و پس از (١٩٦٧م) برای ادامه تحصیل به مصر میرفتند. مصر شمار زیادی از فارغالتحصیلان دبیرستانهای غزه را میپذیرفت. اما اندکی پس از ١٩٦٧م این برنامه قطع گشت، ولی بعداً دوباره پذیرش دانشجو از سر گرفته شد.
این روند همچنان ادامه یافت تا اینکه در سال (١٩٧٧م) قرارداد(کمب دیوید) میان مصر و رژیم صهیونیستی امضاء شد. این توافقنامه مورد مخالفت سازمان آزادیبخش (ساف) و آحاد ملت فلسطین قرار گرفت و آن را خیانت آمیز توصیف کردند و در نتیجه روابط میان سازمان آزادیبخش و جمهوری مصر دستخوش بحران شد.
به هم خوردن روابط دیپلمات یک تقریباً بر تمامی دیگر امور و از جمله پذیرش دانشجویان فلسطینی در مصر اثر نهاد. تأثیر آن بر روابط دانشگاهی در دو اقدام جلوهگر شد، نخست: محروم شدن دانشجویان فلسطینی از ورود به رشتههای مهمی چون پزشکی، مهندسی و داروشناسی. درمرحله بعد قبول فلسطینیها در دانشگاههای مصر کلاً ممنوع شد و در نتیجه فارغالتحصیلان دبیرستانهای غزه سرگردان و بلاتکلیف میماندند!.
این امر باعث تراکم تعداد فارغالتحصیلان دبیرستانی و تار یکی آینده تحصیل شد، البته به استثنای شمار اندکی که فرزندانشان را جهت ادامه تحصیل به خارج میفرستادند. دانشگاههای کرانه غربی هم به علت فقدان گنجایش کافی توان جذب شمار زیاد فارغالتحصیلان منطقه را نداشتند. به علاوه خود دانشجویان کرانه باختری هم به علت کاهش سهمیه فلسطین در دانشگاههای اردن درگیر مشکل ادامه تحصیل بودند.
این موضوع ساکنان منطقه را با چالشی جدی روبرو کرد و آنان را در اندیشه ضرورت تأسیس یک مرکز آموزش عالی فرو برد. مسلمانان نخستین کسانی بودند که در صدد یافتن راه چاره برآمدند و جلسه نخست در این باره در داروخانه الزهرای استاد دکتر ابراهیم الیازوری برگزار شد و در آن معضل ادامه تحصیل فارغالتحصیلان دبیرستان که موجب رویش و گسترش روحیه یأس در دانشآموزان و ضعف علمی در آینده میشود، به بحث و بررسی گذاشته شد.
شرکتکنندگان جلسه در نهایت پیشنهاد کردند که دانشگاهی در نوار غزه تأسیس شود که به عنوان جایگزین دانشگاههای مصر مورد استفاده دانشجویان منطقه قرار گیرد و ساکنان منطقه هم بدین وسیله از پرداخت شهریه فرزندان خود که سالیانه به میلیونها دلار میرسید، نجات یابند.
حاضران این طرح را پسندیدند، از جمله دکتر «خیری الآغا» که تابعیت سعودی گرفته و مرد مشهور فعالیتهای مربوط به فلسطین در عربستان بود. وی پیش از اخذ تابعیت سعودی برای دیدار با خانوادهاش به «خانیونس» در نوار غزه آمده بود. دکتر خیری الآغا از موضوع تأسیس دانشگاه با شور و حرارت دفاع کرد و در باره امکان تحقق این امر سؤال کرد. حاضران هم جواب مثبت دادند، به ویژه که شیخ محمد عواد قطعه زمین بزرگی مربوط به دانشسرای الازهرا در قسمت جنوبی در اختیار داشت و میشد در آن دانشگاه به عنوان ادامه دانشسرای ازهری بنا کرد. این موضوع را به شیخ عواد در میان گذاشتند که ایشان هم موافقت کرد.
موافقت شیخ عواد منجر به بروز حالت اضطراری در زندگی گروهی افراد شد. زیرا وظیفه تهیه نقشه ساختمانهای دانشگاه و نصب علامات این طرح و سرپرستی آن برعهده اینان گذاشته شده بود، کاری که میبایست قبل از سفر دکتر خیری آغا که تمامی مصالح لازم برای بنای دانشگاه و نیز ایجاد هماهنگی میان آن و دانشگاه مدینه منوره را برعهده گرفته بود، به پایان برسد.
نقشهها آماده شد و طرح سربرآورد. دانشگاه در آغاز زندگیش به دانشسرای الازهر ملحق شد و سخنرانیها در اتاق الازهر صورت میگرفت و کتابخانه هم در آنجا برپاشد. بدین ترتیب دانشگاه بخش بزرگی از ساختمان شرقی دانشسرای وابسته به الازهر را اشغال کرد و سالنهای دانشسرا را به سالن سخنرانی و بحثهای دانشگاهی تبدیل شد.
هیأت مؤسس دانشگاه تشکیل شد، هیأت امنا را انتخاب کرد و عنوان «دانشگاه اسلامی غزه» مرکز آموزش عالی تازه تأسیس نهاد.
هیأت امنای این دانشگاه ادامه هیأت امنای دانشسرای وابسته به الازهر بود و شیخ محمد عواد در رأس آن قرار گرفت و اعضای آن هم تقریباً همان اعضای هیأت امنای دانشسرا بودند که نوعی سهولت فعالیت را در ابتدای امر ایجاد میکرد. بالاخره دانشگاه جذب امکانات و دانشجو را آغاز کرد.
دانشگاه در سالهای آغازین عمر خود توجه چندانی را به خود جلب نمیکرد اما بعد از آنکه به امری واقعی تبدیل شد مورد طمع برخی نیروهای سیاسی موجود و بطور دقیق، حزب کمونیست منطقه قرار گرفت. چنان که اینان شیخ عواد را تحت فشار گذاشتند که اسم دانشگاه را به علّت اینکه با داشتن صبغه اسلامی در برنامهها و دیگر مظاهر، موجب محرومشدن فرزندان مسیحیان ساکن منطقه از تحصیلات عالی خواهد شد، تغییر دهد. دکتر حیدر عبدالشافی با جدیت تمام در پشت این موضوع قرار گرفته بود. دکتر عبدالشافی از رهبران حزب کمونیست و مسؤول هلال احمر فلسطین در نوار غزه بود.
شیخ عواد تراکم فشارها علیه خود و تأثیر آن را احساس کرد، به ویژه که دکتر عبدالشافی توانسته بود جبهههای دیگری به نمایندگی پارهای از شخصیتهای منطقه را هم با خود همراه کند و ترسید که این امر منجر به عدول وی از مواضع قبلیاش شود مخصوصاً که برخی از اعضای هیأت امنا همچون حاج توفیق الیازجی (یکی از تاجران بزرگ) که بواسطه مصالحی مشخص با طرفداران تغییر همنوا شده بود، مواضع خود را تغییر داده بودند.
در این گیر و دار شیخ احمد یاسین ضمن تماسی با شیخ عواد پیشنهاد حمایت از ناحیهای پنهان را با وی در میان نهاد، عواد هم پذیرفت و شیخ احمد روز تشکیل جلسه مقرر الازهر را به عنوان موعد برگزاری تظاهراتی قوّی در حمایت از شیخ عواد اعلام کرد، به ویژه که موضوع رفته رفته رنگ و بویی جدید پیدا میکرد و قضیه به درخواست تغییر هیأت امنا و جایگزین کردن افرادی جدید هم افزایش یافته بود.
جلسه در دانشسرای وابسته به الازهر تشکیل شد و علاوه بر شیخ محمد عواد و اعضای هیأت امنای دانشگاه، دکتر حیدر عبدالشافی، اسعد الصّفطاوی (از جنبش فتح) و حاج توفیق الیازجی هم در آن حضور یافته بودند.
در این میان گروههایی از جوانان مسلمان در خارج از دیوارهای دانشسرا اجتماع کرده و خواستار عدم تغییر اسم دانشگاه اسلامی و ابقای اعضای هیأت امنای قبلی شدند.
حاضران با مشاهده تظاهرات حامی موضع شیخ عواد که به مثابه اهرمی جهت فشار برآنان و تقویت شیخ عواد در برابرشان بود، شگفتزده و غافلگیر شدند. بدین ترتیب دفاع عواد از نام دانشگاه اسلامی نه صرفاً یک نظر شخصی بلکه به نمایندگی از جمع تظاهر کنندگان خارج از جلسه بود که در حقیقت گونهای جنبش مردمی بود که جبهه مقابل با از دست دادن آن دضعیف شد و قضیه به سلامت سپری شد.
اما جمع تظاهر کنندگان در خارج از جلسه دست به راهپیمایی حمایت آمیز زد و در اثنای حرکت، عناصری از دیگر جناحهای سیاسی خود را قاطی راهپیمایان کردند تا در اجرای توطئه خود با حمله به پارهای مؤسسات مانند هلال احمر به ریاست دکتر حیدر عبدالشافی روابط میان اسلامگرایان و شخصیتها یا جناحهای حامی این مؤسسات را تیره سازند.
شرکت دکتر حیدر عبدالشافی در قضیه به مثابه فرصتی بود که این جناحها از آن بهرهبرداری کردند آخر حمله به هیچکدام از مؤسسات میهنی و طرح اختصاص در این باره، در برنامه تظاهرات که به هدف خود در گفتگوهای جلسه منعقد در دانشسرای الازهر رسیده بود، در نظر گرفته نشده بود.
این تظاهرات حرکت اخوان و جنبش اسلامی را به عنوان جریان سیاسی مطرح و در عرصه اجتماعی غزه مطرح ساخت.
اوضاع دانشگاه اسلامی استقرار یافت. سپس به طرح جدید که هنوز هم مبنای کار است تحول پیدا کرد و رابطه میان مدیریت دانشگاه و شورای مجمع اسلامی در نوار غزه همچنان دوستانه تداوم یافت. بعدها دکتر ریاض الاآغا (از نزدیکان دکتر خیری الآغا) به دانشگاه آمد و ریاست آن را به عهده گرفت و عواد، هیأت امنا و جنبشهای اسلامی خاطر جمع شدند که ریاض کاملاً آماده همکاری با آنان است و جز با نظر خواهی و موافقت تمامی آنها اقدامی نخواهد کرد.
دکتر ریاض الآغا در ابتدای حضورش در دانشگاه سیاستمدارانه عمل کرد به نحوی که روابط بسیار دوستانهاش را با تمامی جناحها و جریانات سیاسی و در رأس آن شیخ احمد یاسین حفظ کرد اما با این وجود معلوم شد که وی با فشارهای فراوانی از سوی دیگر جریانها مواجه شده است، امری که وی را مجبور کرد تسلیم مطالبات آنها یعنی استفاده از کارمندان و اساتید وابسته به آنها شود، به حدی که تا پایان سال (١٩٨٢م) در کادر موظف دانشگاه فقط سه نفر از هواداران جریان اسلامی عضویت داشتند و بقیه یا از هواداران دیگر جریانهای ملی گرا بودند و یا موضع مستقل داشتند. شخص دکتر ریاض هم چندان با افکار اسلامی گرایانه هماهنگ نبود و برخورد دوگانه و منافقانهای داشت، چرا که گذراندن پارهای از زندگی در کشور امر یکا نقش مهمی در فاصله گرفتن وی از این افکار بازی میکرد و موافقت اولیه او در باب همکاری با اسلامگرایان نیز صرفاً تاکت یکی جهت تحقق مصالح مشترک خود وی و دیگران بود.
وی تازه فارغ التحصیل شده بود و در اختیار داشتن ریاست یک دانشگاه هرچند ابتدایی هم باشد، افتخار بزرگی قلمداد میشد. دور شدن ریاض الآغا از اصل توازن در رعایت مصالح و بیتوجهی به گروههایی معین به سود دیگر گروهها ناخرسندی جناح اسلامگرا را که مورد بیمهری قرار گرفته بود، برانگیخت و لذا این جناح فعالیت خود را به سمت برکناری ریاض و تعیین فردی دیگر که توان اعاده روند گذشته را داشته باشد، معطوف ساخت و سرانجام فشارجنبش اسلامی کارساز واقع شد و دکتر الآغا از ریاست دانشگاه اسلامی برکنار گردید.
دانشجویان مسلمان که حالت نوعی عنصر نظارتی مداوم بر نحوه اداره دانشگاه داشتند و در بسیاری اوقات تصمیمات ناسازگار با سلوک و سنتهای اسلامی را مورد اعتراض قرار میدادند، نقش مهمی در پاسداری از اسلامیت دانشگاه ایفا کردند.
توان اثرگذاری قابل ملاحظه اسلامگرایان در دانشگاه از ابتدای تأسیس و حتی در مرحله کنونی همواره مدیون حضور دانشجویان است. زیرا مدیر دانشگاه همیشه به منظور فرار از اتهام برخورد جناحی در صدد حفظ توازن است اما از آنجا که جناح دینی نمایندگاه زیادی در میان اساتید و حتی کارمندان ندارد، همبستگی دانشجویان به منزله عنصری وادار کننده و فعال عمل میکند.
به یاد داشته باشیم که موضوع توازن کارمندان تا امروز هم همچنان به زیان مصالح جنبش اسلامی است، به ویژه در عرضه پستهای آکادم یک که از همان ابتدا به افرادی سپرده شدهاند که دائماً به دور از اسلام و مسلمانان قرار میگیرند.