تخت پادشاهی بلقیس در نزد سلیمان÷
در این هنگام پس از این که هدایای بلقیس به سویش بازگردانده شد، به همراه کاروانی تشریفاتی متشکل از بزرگان و سرداران مملکت سبأ را ترک کرده و به راه افتادند. به راستی (بلقیس) صلح و سلامت را برای سرزمین و ملتش میخواست و به سوی مملکت سلیمان÷در بیتالمقدس رفت و دوستی خود را نسبت به حضرت سلیمان اعلام کرد. (این در حالی بود که) نمیدانست برسرتخت پادشاهیاش چه آمده است.
هنگامی که آنان هنوز در راه بودند و خبر آمدن آنها به حضرت سلیمان÷رسید، سلیمان÷خواست که پوزه آنان را به خاک بمالد. این بود که دستور داد تخت او را نزدش بیاورند. (اما) قبل از رسیدن کاروان تشریفاتی آنان و ورودشان به نزد حضرت سلیمان÷، سلیمان دستور داد که:
﴿نَكِّرُواْ لَهَا عَرۡشَهَا﴾[النمل: ۴۱].
«... تخت او را (با تغییرات محل برخی از زینتآلات و رنگ روغن ظاهری) ناشناخته کنید...».
﴿نَنظُرۡ أَتَهۡتَدِيٓ أَمۡ تَكُونُ مِنَ ٱلَّذِينَ لَا يَهۡتَدُونَ ٤١﴾[النمل: ۴۱].
«... تا ببینیم متوجه میشود که (تخت اوست) یا جزو کسانی خواهد بود که پی نمیبرد (که این خود آن تخت است)».
بلقیس وارد بارگاه و درباره سلیمان شد و بعد از این که در مجلس همچون پادشاهان نشست به او گفتند:
﴿أَهَٰكَذَا عَرۡشُكِۖ﴾[النمل: ۴۲].
«... آیا تخت تو اینگونه نیست؟...».
بلقیس به دقت به تخت نگریست... سپس:
﴿قَالَتۡ كَأَنَّهُۥ هُوَۚ﴾[النمل: ۴۲].
«... انگار این همان است...».
سخن سلیمان را تأیید کرد که میگوید:
﴿وَأُوتِينَا ٱلۡعِلۡمَ مِن قَبۡلِهَا وَكُنَّا مُسۡلِمِينَ ٤٢ وَصَدَّهَا مَا كَانَت تَّعۡبُدُ مِن دُونِ ٱللَّهِۖ إِنَّهَا كَانَتۡ مِن قَوۡمٖ كَٰفِرِينَ ٤٣﴾[النمل: ۴۲- ۴۳].
«... ما پیش از این (معجزه) هم (با مشاهدهی کار هدهد و شنیدن چیزهایی از قاصدان خودف از حقانیت سلیمان) آگاهی یافته و از زمره منقادان و تسلیم شدگان بودهایم (و چندان نیازی به این معجزه جدید نبود).* و معبودهای که به جای خدا پرستش میکرد، او را (از پرستش خدا) بازداشته بود و او هم از زمرهی قوم کافر خود بود. (با سلیمان خویشتن را تسلیم پروردگار جهانیان میدارم)».
نادانی و ضعف و شکست بلقیس و گروهش که به سبب کفر و ناسپاسیشان بود، یکی پس از دیگری نمایان شد و نقشهها و ادعاهایشان پایان پذیرفت.
سلیمان از جایگاهش برخاست و به دنبال او بلقیس نیز برخاست، سپس حاضران در مجلس نیز به دنبال آنان برخاسته و کاروان به سوی سالنهای داخلی قصر که از بلور صاف ساخته شده بود به راه افتادند. آنجا مکانی بسیار وسیع بود که سقف آن به وسیلهی ورق و با تکیه بر ستونهای زیبا پوشیده شده بود.
سلیمان کمی درنگ کرد، تا بلقیس را جلو بیندازد. دراین هنگام که بلقیس خواست بر روی صفحه بلور قدم بگزارد، ساق پاهای خود را برهنه کرد. چون او تصویر پای کاروانیان و همراهان خود و همچنین تصویر ستونهای قصر را بر سطح بلور قصر مشاهده کرد و فکر کرد که آنجا روی زمین حوضی پر از آب صاف و گوارا است. سلیمان÷تبسمی کرد و گفت:
﴿إِنَّهُۥ صَرۡحٞ مُّمَرَّدٞ مِّن قَوَارِيرَۗ﴾[النمل: ۴۴].
«... قصر از بلور صاف ساخته شده است...»
در این هنگام جهل و نادانی همچون روز روشن نمایان شد و در مقابل علم فراوانی که خداوند به پیامبرش سلیمان÷بخشیده بود و در مقابل قدرتی که پروردگار بلند مرتبه به او عطا کرده بود، به نشانهی تعظیم وتسلیم سرش را پایین انداخت و گفت:
﴿قَالَتۡ رَبِّ إِنِّي ظَلَمۡتُ نَفۡسِي وَأَسۡلَمۡتُ مَعَ سُلَيۡمَٰنَ لِلَّهِ رَبِّ ٱلۡعَٰلَمِينَ ٤٤﴾
[النمل: ۴۴].
«... (بلقیس از دم و دستگاه سلیمان شگفتزده شد و سلطنت و قدرت مادی و معنوی خود را در برابر فرمانروایی و توانایی و دارایی سلیمان، ناچیز دید و) گفت: (هم اینک پشیمانم) و با سلیمان خویشتن را تسلیم پروردگار جهانیان میدارم (و به پیغمبری او اقرار مینمایم و تو را به یگانگی میستایم)».
این صحنه از صحنههای جدال میان ایمان و کفر، عبرتی است برای کسانی که بر خود ستم کردهاند، تا بدانند که در نهایت پیروزی ازآن افراد باایمانی است که تسلیم فرمانهای پروردگار جهانیان میباشند.