نزاع حارث و عبدالله
حارث در محل ورود به باغ با همسایهاش، عبدالله، برخورد کرد ماجرا از این قرار بود که روزی حارث خرامان و متکبرانه از زیر سایهی درختان باغ میگذشت و در آن حال عبدالله که ادوات و ابزار کارش را بردوش نهاده بود، از کنارش عبور کرد. آثار خستگی در چهرهاش نمایان و عرق از سر و صورتش جاری بود. همین که حارث چشمش به او افتاد، او را صدا زد و با او پیرامون کسب و کار و درآمد فراوانش به گفت و گو پرداخت. سپس با تمسخر در مورد اسلام و پیامبر خدا صحبت کرد و شروع به طعنه و سرزنش کردن او نمود و اعتقادات و باورهایش را به استهزاء گرفت و از سختی زندگی و مشکلاتی که برعبدالله میرود، سخن گفت. سپس به اطرافیانش (فرزندان، خدمتکاران و غلامان) نگریست و به باغ و بستان و میوههای زیبا و منظرهی دلانگیز آن نگاه کرد. بیش از پیش مغرور شد و با حالتی متکبرانه رو به عبدالله کرد و گفت: مگر نمیبینی؟ یا این که ایمان بیارزش (به خدا و پیامبر) همچون ابری جلو چشمانت را گرفته و از دیدن واقعیتهای ملموس عاجزی؟!!!
آیا اینها بالاتر و والاتر نیست و بعد از این همه نعمت، باز هم نعمتهای دیگری وجود دارد؟این را گفت و از عبدالله جدا شد و به راه خود ادامه داد.