قصه های قرآنی

فهرست کتاب

شکّ و اصرار

شکّ و اصرار

اگر قوم موسی همان ابتدا به فرمان خداوند گوش داده بودند و از ته دل این امر را پذیرفته و دچار شک و تردید نمی‌شدند، کار آسان بود و در کوتاه‌ترین زمان ممکن حق آشکار می‌شد. اما آنان قومی بودند که شک و تردید در دل‌هایشان رخنه کرده بود و در همه چیز اصرار و پافشاری می‌کردند. اندکی سکوت کردند و سپس رو به موسی÷گفتند:

﴿قَالُواْ ٱدۡعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا هِيَ[البقرة: ۷۰].

«گفتند: از خدای خود بخواه که برای ما روشن کند چه گاوی (موردنظر است)؟...»

﴿إِنَّهُۥ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٞ لَّا فَارِضٞ وَلَا بِكۡرٌ عَوَانُۢ بَيۡنَ ذَٰلِكَۖ[البقرة: ۶۸].

«... گفت: (پروردگار جهانیان) می‌فرماید: آن گاوی است نه پیر و نه جوان، بلکه میانه سالی است میان این دو...»

موسی÷خیال کرد که آنان دست برخواهند داشت و دیگر بهانه نخواهند گرفت. این بود که فرمود:

﴿فَٱفۡعَلُواْ مَا تُؤۡمَرُونَ ٦٨[البقرة: ۶۸].

«... پس آن‌چه به شما فرمان داده شده است، انجام دهید».

آنان نه تنها دست‌بردار نبودند و باز سؤالات بیش‌تری از سربهانه می‌پرسیدند باز شک و تردیدشان بیش‌تر شد و گفتند:

﴿قَالُواْ ٱدۡعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا لَوۡنُهَاۚ[البقرة: ۶۹].

«گفتند: از پروردگارت بخواه برایمان بیان کند رنگ آن چگونه است؟...»

باز موسی بر آنان صبر کرد و گفت:

﴿قَالَ إِنَّهُۥ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٞ صَفۡرَآءُ فَاقِعٞ لَّوۡنُهَا تَسُرُّ ٱلنَّٰظِرِينَ ٦٩[البقرة: ۶۹].

«...گفت: پروردگار می‌گوید که آن گاو، گاو زرد پررنگی است که نگاه‌کنندگان (به آن) را شادمانی می‌بخشد».

آنان بار دیگر در شکّ و تردید فرو رفتند و باز درخواست نمودند:

﴿قَالُواْ ٱدۡعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا هِيَ إِنَّ ٱلۡبَقَرَ تَشَٰبَهَ عَلَيۡنَا وَإِنَّآ إِن شَآءَ ٱللَّهُ لَمُهۡتَدُونَ ٧٠[البقرة: ۷۰].

«گفتند: خدایت را فراخوان تا برایمان بیان کند چگونه گاوی است. به راستی این گاو بر ما مشتبه (و ناشناخته مانده) است و ما اگر خدا خواسته باشد، راه خواهیم برد (به سوی گاوی که باید سر ببریم و آن را خواهیم شناخت)».

واقعاً عجیب است! بعد از آن همه بیان و توضیح و تفسیر باز می‌گویند که این گاو برای ما ناشناخته است و عجیب‌تر این که در آخر می‌گویند: اگر خدا بخواهد ما راه خواهیم برد به سوی گاو مورد نظر، در حالی که اگر از اول تسلیم فرمان خدا می‌شدند و اراده‌ی پروردگار را قبول داشتند، بهترین فرصت بود برای هدایت شدن، اما آنان بر خود سخت گرفتند و خداوند نیز بر ایشان سخت گرفت. [۱۰]

مردم از نزد پیامبر خدا (موسی÷) بازگشتند و به دنبال گاوی با صفات و ویژگی‌های یاد شده می‌گشتند. آنان به هر طرفی و هرجا و مکانی سر می‌زدند و درهر خانه‌ای را که فکر می‌کردند صاحب‌خانه گاوی دارد، می‌زدند تا شاید گاو موردنظر را پیدا کنند. بالاخره بعد از تلاش فراوان و این طرف و آن طرف رفتن‌های زیاد مردی را یافتند که گاوی درست با آن مشخصات دارد و معلوم شد که غیر از او کسی چنین گاوی ندارد. پس آن را از او خواستند، ولی او درخواستشان را رد کرد و گفت که آن را نخواهد فروخت. اما آن‌قدر اصرار کردند و قیمت را بالا بردند. بالاخره صاحب گاو پذیرفت که در مقابل مقدار زیادی طلای خالص، اما با اجبار و نارضایتی به آنان بفروشد. در طی مدت زمانی که آنان به دنبال گاو موردنظر می‌گشتند، پی‌درپی بر شک و تردید و حیرتشان افزوده می‌شد. هنگامی که گاو را تحویل گرفته و وقت سر بریدنش فرا رسید، دستانشان می‌لرزید و چشمانشان از شدت تعجب و هراس و نگرانی از حدقه بیرون زده و به اصطلاح جان‌هایشان به لب رسیده بود.

﴿فَذَبَحُوهَا وَمَا كَادُواْ يَفۡعَلُونَ ٧١[البقرة: ۷۱].

«... پس گاو را سر بریدند، گرچه نزدیک بود که چنین نکنند».

[۱۰] هر کس بر خود سخت بگیرد، سختی‌ها و مشکلات بیش‌تری بر سر راهش قرار می‌گیرد.