درس یکم
به محض اینکه موسی÷و بندهی نیکوکار به مقصد نزدیک شدند (ساحل)، بندهی نیکوکار خدا، نردبانی زیر پای خود گذاشت و کمی از آن بالا رفت و یکی از قطعههای کشتی را که از چوب ساخته شده بود، از جای خود کند، به نحوی که آب به سرعت و با فشار وارد کشتی شد. این کار او موجب وحشت و تعجب موسی÷گردید و بدون درنگ به او اعتراض کرد و گفت: «چگونه با مردمی که ما را گرامی داشتند و بدون اجر و مزد ما را به وسیلهی کشتی حمل نمودند، این کار را میکنی و با معیوبساختن کشتی آنان، به آنان ضرر وارد میکندی؟ به راستی این کار تو نهایت نمکنشناسی و ناسپاسی است و تو کار بسیار زشتی انجام میدهی. بندهی صالح به او تذکر داد و یادآوری نمود که: موسی! من قبلاً گفتم که تو توان صبر و شکیبایی با من را نداری و تو به من وعده دادی، پس وفای به عهد و پایبندی به تعهد و قرارت کجا رفته است؟
موسی÷عذرخواهی کرد و گفت: سرورم مرا سرزنش مکن. به راستی فراموشی بر من غلبه کرد. خواهش میکنم در مورد کاری که من از آن آگاهی ندارم و قدرت درک آن را ندارم با من قهر مکن و مرا از خود مران.
بندهی صالح او را بخشید و از خطایش چشمپوشی کرد. پس از اینکه از کشتی (سوراخشده) پیاده شدند، به سوی روستایی که در نزدیکی ساحل بود، رفتند.