نصیحت و تهدید
حارث سرش را تکان داد و از سر تکبر پوزهای به باد داد و در حالی که از سخنان دوستش سخت خشمگین شده بود، خواست که به راه خودش ادامه دهد. در همین حال عبدالله درکمال خونسردی و به آرامی گفت: ای حارث! قبل از این که سخن من تمام شود پیشداوری و قضاوت مکن. لازمهی شکر پروردگار این است که هنگام مشاهدهی نعمتها بگویی «ماشاالله»، همانا رسیدن محصولات و شکوفا شدن درختان میوه به اراده و خواست و تدبیر خداوند متعال میباشد و اگر چنان چه تو به اموال و دارایی زیاد و فرزندانت بر من فخر کنی، این نشانهی تکبر و غرور است. این را هم بدان که همان کسی که این اموال و اولاد را به تو بخشیده، قادر است که بهتر از اینها را به من ببخشد و اگر اراده کند، با یک بلای آسمانی یا صاعقهای و طوفانی آن را از تو میگیرد و یا شاید آب چشمه را خشک گرداند و تمام باغهای سرسبز و مزارع خرم خشک گردند. از خدا روا داشته باش و ناسپاسی مکن. به هوش باش که این سخنان آخرین نصیحتهای من برای تو خواهد بود. این بار عبدالله پیش از او اقدام به ترک آنجا کرد و رفت.