ورود ابرهه به شهر مکه
در میان سپاه ابرهه یکی از بزرگان قبایل عرب وجود داشت که رعیت و تحت حاکمیت ابرهه بود، و این فرد قبلاً عبدالمطلب را میشناخت و از صداقت و خوشرفتاری عبدالمطلب باخبر بود و با او دوست بود. عبدالمطلب به لشکرگاه ابرهه آمد و رفیقش را دید و ضمن سلام و احوالپرسی، از او خواست که او را درمقابل ابرهه یاری کند. چیزی نگذشت که ابرهه باخبر شد که رئیس و بزرگ قریش (عبدالمطلب) میخواهد با او دیدار و گفت و گو نماید. (ابرهه با شنیدن این خبر به خیال این که عبدالمطلب برای عذرخواهی یا تسلیم شدن نزد او آمده خوشحال شد) و به او اجازهی ورود داد. ابرهه بر روی صندلی بلندی که تخت پادشاهان شبیه بود، نشسته بود. دستهای از غلامان او را با پر پرندگان باد میزدند و خنک میکردند. دستهای دیگر در اطرافش بر نیزههای براق و محکم تکیه زده بودند و گروهی شمشیر به دست در حالی که از چشمانشان خشم و غضب میبارید، به نگهبانی او مشغول بودند.
تمامی صحنهها و مناظر نشان از قدرت و عظمت ابرهه بود و همگی ترسآور. اما هنگامی که عبدالمطلب وارد شد، نه تنها ترسی و دلهرهای از خود نشان نداد، بلکه در کمال اطمینان و آرامش در کنار ابرهه نشست. این در حالی بود که عبدالمطلب قامتی بلند، گردنی افراشته و ریشی سفید و زیبا داشت. به همین دلیل جایگاه و مقامش نزد ابرهه والا به نظر رسید و به او احترام گذاشت به همین دلیل بود که او را در کنار خود نشاند، به رویش خندید و به نرمی با او سخن گفت. سپس از نیاز و درخواست او پرسید. عبدالمطلب نیز بدون هیچگونه نگرانی ولکنت زبان و یا تملق و چاپلوسی گفت: من آمدهام تا شتران و گوسفندانم را به من بازگردانی! در این هنگام ابرهه با تعجب به او نگریست و آشکارا و با صراحت تمام به او گفت: هنگام ورود هیبت و شکوه فراوانی در نزد من داشت و فکر میکردم که پیرامون ویران کردن مکه با من سخن میگویی. آمدهای که درباره مقدّسترین خانه (کعبه) در نزد عرب از من درخواست گذشت و بخشش نمایی، از من خواهش کنی که از ویران کردن آنجا صرفنظر کنم. اما میبینم که تو تنها درخواستی شخصی از من مینمایی به این ترتیب خیال و گمانهایی که ابرهه در مورد عبدالمطلب داشت، باطل شد.