مجادله و گفتوگو
«صادق و مصدوق» درمقابل اتهامات آن مردم و درمقابل تکذیب آنان خشمگین نشدند و با صبر و بردباری با کافران و حاکم ستمگرشان به گفت و گو پرداختند و در نهایت حکمت و رعایت منطق و مؤدبانه گفتند:
﴿قَالُواْ رَبُّنَا يَعۡلَمُ إِنَّآ إِلَيۡكُمۡ لَمُرۡسَلُونَ ١٦﴾[یس: ۱۶].
«گفتند: به خدا سوگند! پروردگارمان میداند که ما به سوی شما فرستاده شدهایم».
آنان گفتند: رسالت و پیامبری از جانب خدا امری سهل و گزاف نیست که هر کسی دلش میخواست ادعای پیامبری کند. حال آن که ما در ادعای خود راستگو هستیم و خداوند شاهد سخنان ماست. مردم با شنیدن سخنان مستدل و متین آنان تعجب کردند، اما ایشان را تنها گذاشته و به نشانهی اعتراض یا اهانت به آنان هر کدام راه خود را گرفته و به سخنانشان گوش فرا ندادند.
با این حال دو فرستادهی خدا «صادق» و «مصدوق» نیزبه هیچوجه خسته نشدند و درمقابل آنان عقبنشینی ننمودند، بلکه با استقامت و استواری بیشتر هر فرصتی را غنیمت میشمردند و در کوچه و بازار، میادین و هر محلی که عدهای مردم جمع میشدند. آنان به میان مردم رفته به سوی حق و راه راست دعوت مینمودند و حقیقت را برای مردم روشن و خس و خاشاک گمراهی و ضلالت را از چهرهی هدایت و حقیقت میزدودند و به روشنگری مردم ادامه میدادند. اما (متأسفانه) اکثرمردم دعوت آن رسولان را به مصلحت خویش نمیدیدند و مخصوصا پادشاه ستمگر که میدید پایههای ستم و حکومتش به لرزه درآمده به شدت با آنان مخالفت میورزیدند و صحنه را بر آن دو بزرگوار تنگ میکردند.