ریشهیابی مسأله
از جمله مسائل پیچیده و مشکل تمدن بشری دو مسأله است که سعادت و ترقی بشریت با حل آنها رابطه مستقیم دارد و علماء و دانشمندان از زمانهای قدیم تا امروز در حل آنها فرو ماندهاند، یکی از آن دو مسأله رابطه بین زن و مرد در زندگی اجتماعی و کیفیت این رابطه است. این رابطه اساس و پایهی تمدن شمرده میشود و اگر اندکی کج باشد و از راه راست منحرف شود، تمدنی که بر پایهی آن استوار میگردد روی خیر و سعادت را نخواهد دید.
مسألهی دوم مربوط به رابطهی فرد و جامعه میباشد. اگر خللی در این رابطه پیدا شود و توازن و انسجام آن را مختل سازد و مسؤولیتها و روابط متقابل آنها را برهم زند، جهان بشریت تلخی و مرارت آن را قرنهای متمادی خواهد چشید. از یک طرف به علت اهمیت و ارزش این دو مسأله، و از طرف دیگر پیچیدگی و سنگینی آنها، هیچ کسی قادر به حل این دو معضل اجتماعی نخواهد بود مگر کسانی که به حقیقت فطرت و خمیرمایهی بشری آگاهی و علم یافته باشند. چه زیبا گفتهاند که انسان خود جهانی کوچک است؛ زیرا ترکیب، شکل، نیروها، مواهب، امیال، احتیاجات، عواطف، احساسات، ادراکات، اثرگذاری و اثرپذیری انسان و مسائل و روابط بین این خصوصیات، خود جهانی بس عظیم است که عجایب آن بیانتها میباشد و درک حقیقت آن به سادگی میسر نخواهد شد. بنابراین، امکان ندارد که شخصی بدون آگاهی و شناخت به زیر و بم این جهان کوچک، حقیقت انسان را درک کند، و بدون درک و شناخت انسان، ممکن نیست کسی بتواند مسائل اساسی حیات بشری را حل کند.
این است مشکلی که عقل و حکمت با همه سعی و تلاش تا به حال از درک حقیقت آن عاجز و ناتوان مانده است؛ زیرا انسان تا این دم نتوانسته است همه حقایق را درک نماید و هیچ علمی از علوم بشری به نهایت کمال و پیشرفت خود نرسیده تا گفته شود که این علم به تمام حقایق مربوط به موضوع خودش پی برده است، به علاوه حقایقی که تا به حال مشخص شدهاند به اندازهای دارای دقت، وسعت و عمق است که امکان ندارد هیچ فردی یا حتی گروهی در آنِ واحد به تمام جوانب و زوایای آن احاطه داشته باشند. اگر قسمتی از مطلب شناخته شود، پارهای دیگر از آن مخفی و ناشناخته باقی خواهد ماند، زمانی چشم بینا نیز از ادراک آن باز خواهد ماند و زمانی امیال و هواهای نفسانی مانع ادراک و شناخت آن خواهند شد، با توجه به این ناتوانی و عجز بزرگ انسان، همه تدابیری که او به منظور حل دو مسألهی مذکور در زندگی، برای خود اتخاذ میکند، بدون نتیجه میماند و سرانجام اشکالات و معایب این برخوردها و تجارب آشکار میگردد. راه حل صحیح آن است که انسان راه وسط و مسیر اعتدال وقتی میسر میشود که اندک، اندک تمام جوانب حقایق معلوم و درک شده، به طور کامل و واضح به حضور مردم عرضه گردد و عرضهی آنها هم با ترتیب و نظم خاص باشد. شما را به خداوند سوگند! بگویید چگونه بشری که قدرت احاطه و رسیدن به این افقهای دور دست و پهناور را ندارد و امیال و هواهای نفسانی، طرز تفکر او را تحت تأثیر قرار میدهند و مانع درک حقایق واضح و آشکار میشوند، میتواند راه وسط و مسیر اعتدال را پیدا کند؟ تازه اگر تمامی حقایق برای او آشکار شود با این امیال و هواها حتماً راه افراط و تفریط را خواهد پیمود.
از بین دو مسألهی مذکور، مسألهی اول مورد بحث ما میباشد و موضوع اصلی این کتاب را تشکیل میدهد. اگر ما تمام صفحات تاریخ گذشته را مطالعه کنیم، با نهایت شگفتی و تعجب میبینیم که در تمام ادوار تاریخ و بین همه ملل در رابطه با این موضوع راه افراط و تفریط طی شده است، مثلاً از یک طرف میبینیم که زن به عنوان مادر، فرزندش را به دنیا میآورد، او را شیر میدهد و تربیت میکند و به عنوان همسر در زندگی، شریک شوهرش میباشد و در کارهای سخت و مشکلات زندگی او را یاری میکند، ولی سرانجام با این زن فداکار مانند یک خدمتکار و کنیز رفتار میشود، در بازار مانند کالا خرید و فروش میشود، از تمام حقوق انسانی مانند مالکیت وارث محروم میگردد و با او چنان رفتار میشود که گویا او مجسمهای از ذلت، گناه و خواری میباشد، و به این ترتیب برای شکوفایی و پرورش شخصیت و استعداد او هیچ زمینه و موقعیتی وجود ندارد. از طرف دیگر دیده میشود که همین زن آنقدر مورد احترام و اکرام قرار میگیرد که به واسطهی آن یک سلسله بیبند و باری، انحطاط اخلاقی و انحراف روابط اجتماعی پیدا میشود که مردان از آنها به عنوان وسائل ارضای امیال و هواهای خود استفاده میکنند و در واقع از آنها دام نیرنگ و فتنه میسازند. بنابراین، هر چند زن از این جهت ترقی و پیشرفت کند، در مقابل بشریت به سقوط در گودال بدبختی و انحراف نزدیکتر میشود. این دو روش متناقض را نه تنها از نظر تئوری، افراط و تفریط مینامیم، بلکه اگر تجارب وخیم آن را به طور یکجا به ما عرضه کنند از جهت اخلاق نیز یک طرف آن را افراط و طرف دیگرش را تفریط مینامیم، جریان تاریخ نیز نشان میدهد که هرگاه ملتی از تاریکیهای جهل و بربریت نجات یافته و به صحنهی تمدن پای گذاشته است، زنان این ملت به عنوان خدمتکار و زیردست با مردان همراهی و همکاری میکنند. در مرحلهی اول این اوضاع مانع پیشرفت و حرکت نمیگردد؛ زیرا در این مرحله قوای فطری اولیه در ایشان قوی و فعال است، ولی بعد از طی کردن این مرحله از ترقی و تمدن، ملت مذکور نمیتواند پیش برود و حالت سستی و جمود بر آنان چیره خواهد شد و مشکلاتی در پیش روی آنان پدیدار میگردد. این ملت برای این که با کاروان تمدن همراهی کند و مراحل بعدی تمدن را طی نماید، ضرورت شدیدی احساس میکند و به علت اختلاط زن و مرد، فحشا و زشتیها جامعه را فرا میگیرد و به جایی میرسد که این بیبند و باری و انحطاط اخلاقی، بنای اخلاقی این ملت را از اساس خراب و نابود میسازد و قطعی است که این انحطاط اخلاقی منجر به ضعف قوای جسمی، فکری و مادی میگردد و سرنوشت ملتی که به این مرتبه از پستی و انحطاط برسد هلاکت و نابودی است.
با نهایت تأسیف در این مقال فرصت کافی برای مثالها و نمونههای گوناگون تاریخی وجود ندارد، به این علت به ذکر چند مثال برای توضیح مطلب بسنده میکنم.