درس سی و نهم داستان مسلمان شدن خزاعه
۶۳- زکریا بن ابوزائدة، میگوید: من و ابواسحاق در جایی بین مکه و مدینه بودیم که مردی از قبیله خزاعه همراه ما شد. ابواسحاق به او گفت: چگونه بود که پیامبر صفرمود: «لَقَدْ رَعَدَتْ هَذِهِ السَّحَابَةُ بِنَصْرِ بَنِي كَعْبٍ». «این ابر بخاطر پیروزی بنی کعب رعد و برق کرد». آن مرد خزاعی به او گفت: «آمدهام تا خبر پیروزی بنی کعب را اعلام دارم» سپس نامه رسول خدا را به خزاعه که در آن وقت نوشته بود، برای ما بیرون آورد.
در آن آمده بود: «بسم الله الرحمن الرحیم». از طرف محمد، فرستاده الله تعالی به بدیل و بسر و سراوات (اشراف) بنی عمرو، من در حضور شما آن خدایی را ستایش میگویم که هیچ خدایی جز او وجود ندارد. اما بعد، من روابط خویشاوندی (یا عهد و پیمانی) را که با شما دارم، ترجیح ندادهام و نصیحت و خیرخواهی برای شما را وا ننهادهام. این در حالی است که شما برای من گرامیترین اهل تهامه هستید و به لحاظ خویشاوندی شما وکسانیکه از «مطیبون» [۲۴۸]. تابع شما شدند، از همه آنها به من نزدیکتر هستید. و من حقوقی که برای خودم و برای کسانی که در سرزمین خودشان مسلمان شده و در مکه اقامت ندارند و برای کسانی از شما که هجرت کردهاند و به مدینه آمدهاند درنظر گرفتهام. اما کسانی که به قصد حج یا عمره آمدهاند (و در مکه اقامت دارند) از این حقوق برخوردار نیستند [۲۴٩]. و اگر من با شما صلح کنم، مطمئن باشید که شما از طرف من با هیچ مسئله نگران کننده و اضطراب آوری رو به رو نخواهید شد. (این را هم به شما بگویم که) علقمه بن علاثه و دو پسر هوذه مسلمان شده و آن دو پسر هجرت کرده و از طرف کسانیکه از آن دو پیرویکردهاند، با من بیعتکردهاند، و در این بیعت آنچه را که برای خودشان پذیرفته و برگرفتهاند، برای آنان هم پذیرفتهاند و برگرفتهاند. و در احرام و غیر احرام مانند هم هستیم و تفاوتی با هم نداریم. و من به شما دروغ نمیگویم، و خداوند شما را زنده نگاه بدارد!» [۲۵۰].
۶۴- مسور بن مخرمه و مروان بن حکم شمیگویند: «یکی از بنود صلحنامه پیامبر با قریش این بود که هرکسی میخواهد میتواند هم پیمان محمدصشود، و هرکس که میخواهد میتواند هم عهد و هم پیمان قریش گردد» «قبیله خزاعه جستی زده وگفتند: ما با محمد صهم عهد و هم پیمان میشویم و قبیله بنو بکر هم جستی زده و گفتند: ما هم هم عهد و هم پیمان قریش میشویم. آنها مدت ٧ یا ۸ ماه این روابط صلح آمیز خود را حفظ کردند. سپس قبیله بنوبکر که هم پیمان و هم عهد قریش بودند، شبانه به قبیله بنو خزاعه که هم پیمان و هم عهد پیامبر صبودند، و درکنار چاهی بنام «وتیر» [۲۵۱]- در نزدیکی مکه - بود، حمله کردند. در آن سوی، قریش هم گفتند: محمد از ما آگاه نخواهد شد، و حال که شب است و کسی ما را نمیبیند، بهتر است که با سوارکاران و سلاح، بنوبکر را یاری دهیم. بدین ترتیب قریش از فرط کینهای که نسبت به پیامبر داشتند، همراه با قبیله بنوبکر با قبیله خزاعه نبرد کردند. به همین خاطر وقتی که کار به اینجا کشید، عمرو بن سالم سوار بر مرکب شد و خود را به مدینه رساند و به خدمت پیامبر صرسید و کل ماجرا را برایش تعریف کرد. البته ابیاتی از شعر را در آن اثنا سروده است. هنگامی که به حضور پیامبر صرسید، شعرش را اینگونه برای پیامبر صخواند:
اللهم إنـي نـاشد محمداً
حلـف ابینا وابیه الاتلـدا
کنت لنا اباً وکـنـا ولـداً
ثـم اسلمنا فلـم ننزع یداً
فانصر رسول الله نصراً أعـتدا
وادع عبادالله یـأتــوا مـدداً
فیهم رسول الله قـد تجـردا
ان سیم خسفاً وجـهه تــربداً
في فیلقٍ کالبحر یجری مزبداً
ان قـریشاً اخلفـوك الـموعداً
ونقضوا میثاقك المؤکـدا
وزعموا ان لست ارجوا حداً
فــهـم اذل واقــل عــدداً
قـد جعلوا لـی بکداء مرصداً
هـم بـیوتنا بالـوتیر هـجـداً
وقتلونـا رکـعاً سـجـداً
ترجمه: خدایا! من محمد را یادآورد میشوم، پیمان ما و پیمان پدران پیشین اورا؛ شما به مثابه پدر ما بودی و ما به منزله فرزند، پس مسلمان شدیم و عهدمان را نشکستیم و از اسلام باز نگشتیم. خدایا رسول خدا را به گونهای حاضر و مهیا یاری ده، و بندگان خدا را فرا بخوان تا بعنوان پشتیبان و مددیار بیایند.
در میان آنان رسول خدا است که حاضر به جنگ است، اگر کوچکترین احساس اهانت و تجاوزی به او دست دهد.
چهرهاش (از فرط خشم) تغییر مییابد. و با لشکری چون دریای خروشان حرکت میکند؛ قریش با شما خلاف وعده کردند و پیمان مؤکد شما را شکستند، و گمان بردند که من به کسی امیدوار نیستم (چنین بر میآید که منظورش این است: قریش گمان برده که کسی خزاعه را یاری نمیدهد و خزاعه به کسی امید ندارد که او را یاری دهد).
آنها با وجود آنکه ذلیلتر و تعدادشان از ما کمتر است، در کداء برای من کمین کردند.
آنها در ناحیه وتیر در حالیکه ما در خواب بودیم، شبانه به ما شبیخون زدند و در حالت رکوع و سجده ما را کشتند.
آنگاه رسول خدا فرمود: «نُصِرْتَ يَا عَمْرُو بْنَ سَالِمٍ». «نصرت داده شدی ای عمرو بن سالم» رسول خدا همچنان در آنجا بود که قطعه ابری در آسمان پیدا شد و پیامبر صفرمود: «إِنَّ هَذِهِ السَّحَابَةَ لَتَسْتَهِلُّ بِنَصْرِ بَنِي كَعْبٍ». «این قطعه ابر مژده نصرت بنی کعب را به همراه آورده است». آنگاه پیامبر صدستور داد که اصحاب خود را آماده کنند، و به آنها نگفت که قصد حمله به کجا را دارد، و از خداوند خواست که نگذارد قریش بفهمند که او چه قصدی دارد تا بتواند آنها را در دیار خودشان غافلگیر نماید [۲۵۲].
نکتهها و عبرتها:
۱- مسلمان بر مسلمان حق نصیحت کردن را دارد، و اگر رابطه نزدیک خویشاوندی داشته باشد، این حق در مورد او افزایش مییابد.
۲- ضرورت هجرت از سرزمینی که انسان مسلمان نمیتواند در آن شعایر و نمادهای دینیاش را آشکارا انجام دهد، یا بیم آن میرود که در ارتباط با دینش مفتون گردد و دینش را از دست بدهد.
۳- جواز بقای کسی که درکشور خودش مسلمان شده - اگرچه دارالکفر باشد - در صورتیکه نسبت به جان خود و دین خویش هیچ خوفی نداشته باشد و بتواند شعایر دینش را اظهار کند.
۴- مسلمانان برادران یکدیگر هستند اگرچه سرزمینهایشان با هم متفاوت باشد، یا به لحاظ زمانی از هم خیلی دور باشند، یا به لحاظ نسبی با هم همگون نباشند.
۵- کسی که پیمانش را با چیزی که مخالف با مقتضای عقد است، بشکند، در واقع عهدش شکسته شده، روی این حساب، کشتن وغافلگیر کردنش با حمله ناگهانی جایز است.
۶- بر مسلمانان لازم است که بمنظور جنگ با دشمنان آن عده وعُده لازم را فراهم کنند، و این از طریق آماده سازی اسباب نصر و ظفر مسیر است که اسباب نصر را آماده سازند از قبیل آماده سازی لشکرها و نقشهکشی و غافلگیر کردن دشمنان و مانند اینها همراه با توکل کردن بر الله تعالی و درخواست نصرت و یاری از وی.
[۲۴۸] مطیبون اسامی پنج قبیله عرب است که برای پس گرفتن پردهداری کعبه و بقیه امتیازات آن از دست «بنی عبدالدار» با هم متحد شدند، و عطرهای گوناگون را با هم درآمیختند و دستهای خود را در آن عطرها فروبردند و پیمان بستند که با هم متحد باشند تا این منصبها را از «بنی عبدالدار» پس بگیرند و برای تأکید دستهای خود را پس ازمالیدن به عطر بهکعبه میزدند، پس به «المطیبون» معروف شدند. اسامی آن پنج قبیله بدین شرح است: بنی عبدمناف، بنی اسد، بنی تمیم، بنی زهر، و بنی الحارث «مترجم» به نقل از فرهنگ معجم الوسیط. [۲۴٩] یعنی کسانی که قبل از فتح مکه در سرزمین خودشان مسلمان شدهاند، هیچ هجرتی بر آنها نیست و حقوقی که برای مهاجران تعیین شده است شامل آنها هم می-شود، مگر کسانی که در مکه مسلمان شدهاند که هجرت بر آنها واجب میشود، چون در آن وقت مکه دارالکفر بوده و ساکنان آن با اسلام مبارزه میکردهاند. پس کسی که در آن مسلمان شده و هجرت نکرده است، از حقوقی که برای مهاجران در نظر گرفته شده، محروم است. [۲۵۰] روایت از ابن ابوشیبه در المغازی (۳٧۱) و ابن سعد ۱/ ۲٧۲ و ابن عاصم ـ چنانکه در الاصابة در بیوگرافی آمده، و ابوعبید در الأموال (۵۱۵، ۵۱۶) و از طریق آن، روایت از ابن زنجویه (٧۴٧، ٧۴۸)، و طبرانی در الکبیر (۱۱۸٧، ۱۱۸۸) از طرق فراوانی آن را روایت کرده که در هر یک ازآنها ضعفی وجود دارد. و در کل این حدیث با مجموع این طُرق حسنٌ لغیره است. [۲۵۱] نویسنده معجم البلدان گفته: «ریشه آن وتر است و «وتیر» نام آبی است که در پائین مکه قرار دارد و متعلق به خزاعه است. و در توضیح آن گفته: وتیر جایی است مابین عرفه تا ادام». [۲۵۲] روایت از ابن اسحاق در المغازی چنانکه در الاصابة ۲/۵۲٩ آمده است. و از طریق او بیهقی در الدلائل ۵/۵ـ٧ با اسناد حسن و بی اشکال آن را روایت کرده است. و این حدیث دارای شواهد فراوانی از احادیث مرسل و متصل است. نگا: به مغازی ابن ابی شیبه ص ۳۱٩ ـ ۳۳۲، و الدلائل ۵/٩ـ ۱۳، و المجمع ۶/۱۶۱، ۱۶۲.