ماجرای سقیفهی بنیساعده
پس از آنکه صحابه واقعیت وفات رسولخدا جرا باور نمودند، انصار در سقیفهی بنیساعده در روز دوشنبه ۱۲ ربیعالاول سال ۱۱ هجری گرد آمدند تا از میان خود کسی را به جانشینی رسولخدا جبرگزینند. [۳۶۵]
انصارشپیرامون رییس خزرجیان سعد بن عبادهسجمع شدند؛ خبر اجتماع انصار در سقیفهی بنیساعده به مهاجرین رسید که با ابوبکرسبرای انتخاب جانشین پیامبر جگرد آمده بودند. [۳۶۶]برخی از مهاجران گفتند: با هم به نزد برادران انصار برویم که آنان نیز در این امر، حق و سهمی دارند. [۳۶۷]عمرسمیگوید: «ما به قصد پیوستن به انصارشرهسپار محل اجتماع آنها شدیم؛ به نزدیکی آنان رسیده بودیم که عویمر بنساعده و معن بن عدیبکه مردانی نیک و از انصار بودند، ما را دیدند و ما را از آنچه انصار بر آن اتفاق کرده بودند، باخبر ساختند. آنان از ما پرسیدند: قصد کجا دارید؟ گفتیم: میخواهیم به نزد آن دسته از انصار برویم که (در سقیفهی بنیساعده) جمع شدهاند. آن دو گفتند: شما به نزد آنان نروید؛ بلکه خود شما مهاجران، دربارهی تعیین امیر تصمیم بگیرید. من در پاسخ پیشنهاد آن دو انصاری گفتم: به خدا سوگند که ما به نزد برادران انصار میرویم. سپس به راه افتادیم و در سقیفهی بنیساعده به جمع انصار پیوستیم؛ آنان در آن جا گرد آمده بودند و شخصی جامه بهخودپیچیده، درمیانشان بود (که به خاطر پوششی که داشت، شناخته نمیشد.) پرسیدم: او کیست؟ گفتند: سعد بن عبادهساست. گفتم: او را چه شده (که چنین خودش را در لباس پیچیده)؟ گفتند: به شدت بیمار است. ما نیز در میان انصار نشستیم؛ پس از اندکی شخصی از آنان برخاست و پس از حمد و ثنای الهی چنین گفت: «ما ناصران دین خداییم و دستهای بزرگ از اسلام؛ و شما نیز ای گروه مهاجرین! جماعتی از ما مسلمانان هستید؛ اما عدهای از قوم و قبیلهی شما آمدهاند تا ما را از اساس حذف کنند (ما را در این امر دخالتی ندهند) و حق ما را از خلافت نادیده بگیرند.» زمانی که آن شخص سکوت کرد، من آهنگ آن کردم تا در حضور ابوبکرسسخنی بگویم که در پاسخ آن شخص آماده کرده بودم؛ اما تا حدودی در حضور ابوبکرسمدارا میکردم. هنگامی که خواستم سخن بگویم، ابوبکرسکه صبر و حوصلهی بیشتری از من داشت، مرا به صبر و خودداری واداشت و سپس خود شروع به سخن نمود؛ به خدا سوگند ابوبکرسهیچ سخنی بر زبان نیاورد مگرکه سنجیدهتر و آراستهتر از سخنانی بود که من قصد گفتنش را داشتم؛ او (در بخشی از سخنانش) چنین گفت: «آنچه، از فضایل و خوبیهایتان بیان کردید، قطعاً سزاوار و شایستهی آن هستید. اما امر خلافت جز برای قریشیان مقرر نشده که قریش از لحاظ نسب و جایگاه قبیلهای از همه برتر است؛ من برای شما یکی از این دو نفر را میپسندم؛ با هر کدامشان که میخواهید، بیعت کنید.» و سپس دست من و ابوعبیده بن جراحسرا گرفت؛ ابوبکرسدر آن وقت بین من و ابوعبیدهسنشسته بود. من هیچ یک از سخنان ابوبکرسرا ناپسند نپنداشتم جز همین سخن را که عهدهداری خلافت را برای من پیشنهاد نمود؛ زیرا به خدا سوگند که من، این را بیشتر دوست داشتم که گردنم زده شود و به من پیشنهاد امارت بر قومی که ابوبکرسدرمیانشان بود، داده نشود. چرا که اگر گردنم زده شود، در معرض معصیت قرار نمیگیرم…».
شخصی از انصار گفت: «من، چون خرمابنی [۳۶۸]هستم که سرد و گرم روزگار چشیده (و بنا بر تجربه و جایگاه خود پیشنهادی دارم که قابل تصویب و اجرا است)؛ یک نفر از ما (انصار) به عنوان امیر تعیین شود و یک نفر هم از شما ای قریشیان!» (عمرس) میگوید: «همهمه بالا گرفت و سر و صدا به راه افتاد؛ من از آن ترسیدم که اختلاف در میان مردم گسترش یابد؛ بنابراین گفتم: ای ابوبکر، دستت را دراز کن و او نیز دستش را دراز کرد و با او بیعت کردم و مهاجرین و انصار نیز با او بیعت نمودند.» [۳۶۹]
در روایت احمد/چنین آمده است: …ابوبکرسسخن گفت و تمام آیات و احادیثی را که در فضیلت انصار آمده، بیان نمود و گفت: «می دانید که رسولخدا جفرمودند: «لَوْ سَلَكَ النَّاسُ وَادِیًا، وَسَلَكَتِ الْأَنْصَارُ وَادِیًا، سَلَكْتُ وَادِیَ الْأَنْصَارِ»یعنی: «اگر همهی مردم، راهی را در پیش بگیرند و انصار، راه دیگری را؛ من به راه انصار میروم.» تو ای سعد بن عباده! نشسته بودی که رسولخدا جفرمودند: «قُرَیْشٌ وُلاةُ هَذَا الْأَمْرِ، فَبَرُّ النَّاسِ تَبَعٌ لِبَرِّهِمْ، وَفَاجِرُهُمْ تَبَعٌ لِفَاجِرِهِمْ»یعنی: «قریش، والیان و صاحبان این امر (زمامداری امور مسلمانان) هستند؛ بنابراین بهترین مردم، از شایستهترین آنها به نیکی پیروی میکند و بدترین و تبهکارترینشان نیز پیرو تبهکار و فاجر ایشان میباشد». [۳۷۰]سعد بن عبادهسگفت: «راست میگویی؛ ما وزیر هستیم و شما امیر.» [۳۷۱]
[۳۶۵] التاریخ الإسلامی (۹/۲۱) [۳۶۶] عصر الخلافة الراشدة از عمری، ص۴۰ [۳۶۷] مرجع سابق، همان صفحه [۳۶۸] در متن، چنین آمده است: (أنا جذیلها المحکک و عذیقها المرجب)؛ جذیل و عذیق، به چوب ضخیمی گفته میشود که در میانهی پشت شتر نصب میکنند تا بر آن تکیه دهند و مرجب، کنایه از برجستگی و سرآمد بودن، دارد.[مترجم] [۳۶۹] بخاری، کتاب الحدود، شمارهی۶۸۳۰ [۳۷۰] در احادیثی که امام مسلم/در باب الناس تبع لقریش روایت کرده، مفهوم این حدیث به خوبی روشن میشود؛ یکی از احادیثی که امام مسلم در این باب آورده، این است که: «مردم، در خیر و شر، پیرو قریش هستند.» نووی در شرح این حدیث با استناد به حدیث دیگری که به تبعیت مردم از قریش در اسلام و کفر، دلالت میکند، گفته است: معنای حدیث از این قرار است که مردم در اسلام و جاهلیت، تابع قریش هستند. چراکه قریش پیش از اسلام نیز در جایگاه ریاست بر قبایل عرب قرار داشت و زمامدار امور حج و همجوار حرم بود و به همین سبب قبایل عرب به موضع قریشیان در قبال اسلام مینگریستند و با مسلمان شدن قریش، قبایل عرب نیز به اسلام گرویدند…. پس از اسلام نیز این رویه ادامه یافت و قریشیان، زمامدار امر خلافت بودند و مردم در گسترهی حاکمیت دینی، تابع و پیرو قریشیان. در صفحات بعد مباحثی پیرامون این دسته از احادیث مطرح شده است.(مترجم) [۳۷۱] مسند أحمد (۱/۵)؛ الخلافة و الخلفاء از بهنساوی، ص۵۰