خورشید اسلام ... و دشمنی یهود
وقتی که خورشید اسلام بر سرزمین جزیرة العرب طلوع کرد، یهودیان ـ همچنان که گفته شد ـ قلبهایشان پر از پلیدی و کینه و حسادت و کینهتوزی به نسبت پیامبر صو رسالتش شد: یهودیان آرزو میکردند که پیامبر صیکی از آنان باشد نه از عرب. و صفیه لاین کینه و حسدی که از قلب پدرش، «حیی بن اخطب» نسبت به پیامبر صو یارانش بیرون میآمد، میدید. شاید موضعگیریهای بعدی این قضیه را به صورت واضح و آشکار برای ما روشن سازد.
ابن اسحاق میگوید: عبدالله بن ابی بکر بن محمد بن عمرو بن حزم برایم نقل کرد که: از صفیه بنت حیی بن اخطب روایت شده است که میگوید: من محبوبترین فرزند در نزد پدرم و عمویم، ابویاسر بودم. هرگاه همراه با فرزندی از آنان میبودم، مرا با خود برمیداشتند و مرا بر فرزند دیگر ترجیح میدادند. وقتی که رسول الله صبه مدینه آمد و در قباء میان طایفه بنی عمرو بن عوف پیاده شد، پدرم «حیی بن اخطب» و عمویم ابویاسر بن اخطب در تاریک و روشن ابتدای صبح نزد رسول الله صرفتند. صفیه گوید: آنان تا غروب آفتاب برنگشتند. وی افزود: آنگاه موقع غروب آفتاب، آنان کسل و بیحوصله و آرام آمدند. صفیه میگوید: من هم همانند قبل با حالت شادمانی و خوشحالی به استقبالشان رفتم. به خدا قسم، آن قدر غمگین و ناراحت بودند که هیچ کدام به من نگاه نکردند.
وی افزود: از عمویم ابویاسر شنیدم که به پدرم حیی بن اخطب میگفت: آیا او همان پیامبر موعود بود؟ گفت: آری، به خدا قسم. عمویم گفت: آیا او را به خوبی میشناسی؟ پدرم گفت: بله. عمویم گفت: در درونت نسبت به او چه احساسی داری؟ پدرم گفت: به خدا، تا زندهام دشمن وی هستم [۱۴۳].
[۱۴۳] السیرة النبویة، اثر ابن هشام، ۲/۱۲۶-۱۲۷.