۲- مرجعیت پس از سال ۱۳۴۰ شمسی
پس از درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی در فروردین ۱۳۴۰، مرجعیت واحدی که پدیدآمده بود، گرفتار نوعی تشتت گردید. پرسش عمدۀ مردم این بود که از چه کسی باید تقلید کرد؟» [۱۵۰] مرحوم آیتالله سید محسن حکیم در نجف، به عنوان چهرهای درخشان، مطرح بود. شاه نیز که در پی بیرونبردن مرجعیت از ایران بود، تلگراف تسلیت خود را به مناسبت درگذشت مرحوم بروجردی، به وی فرستاد. [۱۵۱] تلقّی علمای داخل کشور آن بود که «دولت ایران خیلی مایل است که مرجع تقلید از ایران بیرون برود». [۱۵۲] حتی در یک محفل مذهبی در شیراز، این اقدام شاه به معنای مقدمهای برای انحلال حوزۀ علمیه قم تلقی شده بود. [۱۵۳] به همین دلیل، درست عکس خواستۀ شاه، بسیاری از علما و فضلای کشور در پی آن بودند تا از میان علمای داخل کشور کسی را به مرجعیت برگزینند. در این زمان در ایران چندین نفر در قم، تهران و حتی مشهد واجد شرایط مرجعیت بودند. در قم، بجز امام خمینی (قدس سره) آقایان سید کاظم شریعتمداری، سید محمدرضا گلپایگانی و مرعشی نجفی مطرح بودند. در تهران مرحوم حاج سید احمد خوانساری (م ۹ دی ماه ۶۳) و در مشهد آیت الله میلانی (م۱۷ مرداد ۵۴) حضور داشتند، طلاب جوان فراوان و با استعدادی که در درس امام شرکت داشتند، در پی طرح مرجعیت امام بودند.
تشتّت در این امر، شماری از روحانیون و روشنفکران مسلمان فعّال در عرصۀ فرهنگ عمومی اسلامی را بر آن داشت تا در این وضعیت بحرانی، چارهای اندیشند و در عین حال که مرجعیت واحدی بر اوضاع مسلط نیست، وضعیت آرمانی مورد نظر خود را دربارۀ کیفیت مناسبات میان مرجعیت و مردم ارائه دهند. به همین منظور، محفلی در خانه یدالله سحابی تشکیل شد و افرادی مانند علامه طباطبائی، سید صدرالدین جزائری (پدر سید مرتضی)، دکتر بهشتی، مطهری، طالقانی، سیدابوالفضل زنجانی، و آقا مرتضی جزائری به همراه بازرگان، مهندس شکیب نیا، مهندس معین فر، و مرحوم غلامرضا سعیدی تشکیل شد. هدف آنان، ارائه ویژگیهای مرجع شایسته بود تا مردم بتوانند بر آن اساس، کسی را انتخاب کنند. [۱۵۴] نتیجه این تکاپو، پدید آمدن کتاب بحثی دربارۀ مرجعیت و روحانیت بود که تألیف آن در سال ۱۳۴۱ نشان از این گرایش داشت. میان نویسندگان این کتاب، مرتضی مطهری در عین ستایش از آیت الله بروجردی، دیدگاههای انتقادی خود را نسبت به روحانیت و مرجعیت مطرح کرد. [۱۵۵] که البته چیز تازهای نبود و بارها و بارها در مطبوعات دینی دهۀ ۲۰ مطرح شده بود. تنها نویسندۀ غیر روحانی این مجموعه (مهندس بازرگان)، نیز انتظارات مورد نظر خود را از مرجعیت در مقالهای به رشتۀ تحریر درآورد. طرح رسمی بحث انتظارات از مرجعیت، به این معنا بود که روشنفکران دینی، در برابر مرجعیت دست به انتقادهای آشکارتری زدهاند و از آنان درخواستهای روشنتری دارند. به علاوه، نوشتۀ مزبور به دلیل انتقادی بودن، آن هم از درون جامعۀ دینی، اهمیت خاصی داشت. زیرا انتقاد از بیرون فراوان بود و این بار از درون، انتقاد روحانیت و مرجعیت در عین حرمت نهادن به آن، میتوانست در بهبود ارتباط میان مرجعیت و مردم نقش خاص خود را داشته باشد. در این مجموعه دو مقاله از علامه طباطبائی بود که در آن به بحث اجتهاد و تقلید در اسلام و بحث زعامت و امامت پرداخته بود. مرحوم بهشتی هم بحثی درباره «روحانیت در اسلام و در میان مسلمانان» داشت و موضوع اصلی سخن وی آن بود که نشان دهد روحانیت، طبقۀ ویژهای نیست بلکه هرکسی برای تحصیل علوم دینی آزاد است. اما به هر روی گروهی میبایست برای این کار آماده شوند.
میان این مقالات، انتقادیترین آنها که با نگاهی خوشبینانه نسبت به آینده تألیف شده، مقالۀ استاد مطهری بود. اما حقیقت آن بود که مرجعیت بستر خاص خود را حفظ کرد و انتقادها و دیدگاههای طرح شده در این کتاب، تأثیر محسوسی در وضعیت آن نگذاشت. [۱۵۶]
اما نکته دیگر این بود که تا این زمان، به دلیل عدم مداخله مرجعیت در سیاست، در فضای مباحث انقلابی، مذهبیها مورد حمله چپها قرار داشتند و مذهب جدی گرفته نمیشد. تغییری که بعد از این رخ داد، هم به دلیل تشکیل نهضت آزادی در تهران و هم ورود امام در صحنه سیاست، مذهب به طور جدیتر وارد سیاست شد. سخنرانی مرز دین و سیاست بازرگان در سال ۴۱ از منظر ورود روشنفکری مذهبی به سیاست، یک تحول به حساب میآمد. با آمدن امام، اهمیت این ماجرا چندین برابر شد. [۱۵۷] شرح این نکته درباره ورود مرجعیت به سیاست نیاز به یک مقدمه توضیحی دارد:
در واقع، به لحاظ سیاسی یا به عبارت دیگر، به لحاظ نگاه به سیاست از منظر دین، سه نوع گرایش میان روحانیت این زمان وجود داشت. [۱۵۸] البته این سه گروه منهای روحانیت وابسته به حکومت است که بیشتر میان روحانیون درجه سوم و چهارم و به صورت استثنا میان روحانیون درجۀ دوم نیز چنین افرادی وجود داشت. بیشتر افراد وابسته، روحانیونی بودند که در ادارات اوقاف یا دفاتر طلاق و ازدواج مشغول به کار بوده و به نوعی مجبور بودند در خدمت رژیم باشند. طبعاً شمار آنان اندک نبود؛ چندان که نقش آنان نیز در ایجاد ارتباط میان مردم با دربار به صورت دعا برای شاه یا رفتن در مراسم استقبال و همراهی شاه در حرمهای زیارتی، برای رژیم ارزشمند بود. اینها گروهی بودند که دربار به حمایت از آنها دل بسته بود تا هم از داخل یکپارچگی روحانیت را در برابر رژیم بشکنند و هم سدّی در برابرکمونیستها باشند. [۱۵۹] اما دسته بندی کلّی روحانیون:
اول: گرایشی که از دخالت در سیاست پرهیز داشت و تنها مواقع بسیار خاصی به دلایلی برای پادرمیانی یا چیزی شبیه آن، ممکن بود به نوعی حرکت سیاسی دست بزند. این جریان که به گونهای خاص تقدس گرا - و گاه ولایتی - بود، به دلایل مختلف، و از جمله همین تقدس گرایی، غیر سیاسی شده بود. نمونۀ معمول آن در این دوره مرحوم آیت الله حاج سید احمد خوانساری بود که وی نیز همچون آیت الله بروجردی از تکرار تجربۀ تلخ مشروطه نگران بود. براساس گزارش یک منبع ساواک، زمانی که در سال ۴۵ آقایان مروارید و محلاتی به سراغ آیت الله خوانساری میروند تا وی را به خاطر اعلام برابری حقوق زن و مرد به مواجهه با دستگاه پهلوی بکشانند، وی میگوید: «در آن موقعی که ۶ ماده پیشنهادی را اعلان کردند میبایست جلو کار را گرفت که کاری از پیش نرفت. و به علاوه من یقین دارم که فعلا روحانیون قدرتی ندارند که با دولت بجنگند، چون این اقدامات مؤثر نخواهد بود. بنابراین، از مبارزه نتیجهای گرفته نخواهد شد جز اینکه دوباره مثل گذشته، عدهای را بکشند و عدهای را زندانی نمایند. این کار عقلایی نیست». [۱۶۰] در طول مدتی که آقای خوانساری در تهران بود، تکیهگاهی برای کسانی بود که برای خصوص روحانیان به ایشان توسل میجستند. آقای گلپایگانی در جریان سرمقاله روزنامه اطلاعات در هفده دی ۵۶ به طلاب گفت که من با دولت ارتباطی ندارم اما نامهای برای آقای خوانساری نوشتهام که جلوی این کارها را بگیرد. [۱۶۱] گویا توقع ایشان این بود که آقای خوانساری با استفاده از ارتباطی که دارد، در این زمینه اقدامی بکند. اما از سوی دیگر، با اشاراتی که اسدالله علم به مواضع شاه در قبال آیت الله خوانساری دارد، روشن است که آنان به ویژه در این اواخر، اهمیتی برای او قائل نبودند. شاه پس از سال ۵۴ از آقای خوانساری خواسته بود تا علیه مجاهدین بیانیهای بدهد و آنان را به عنوان مارکسیستهای اسلامی محکوم کند، اما آیت الله چنین کاری نکرده بود. علم از قول شاه نوشته است: راستی چرا اینها جرأت نمیکنند چنین اطلاعیهای بدهند. این آیت الله خوانساری چه قدر ما را معطل کرد و چیزی نگفت. [۱۶۲]
آقای منتظری دربارۀ مواضع سیاسی مرحوم سید احمد خوانساری (م۲۷/ربیع الثانی/۱۴۰۵)و حمایتهایی که در جریان مخالفت امام با لوایح ششگانه و زندانی شدن ایشان صورت گرفت، سخن گفته و در نهایت با اشاره به اینکه ایشان ولایت فقیه را قبول نداشت، مینویسد: روی همین جهت عقیدهشان این بود که باید دستگاه را نصیحت کرد ولی نباید با آن درگیر شد. [۱۶۳] مرحوم خوانساری همانند مرحوم فلسفی در برخی از ادوار زندگی و عدهای دیگر از موجهین از علما که روابطشان کمابیش - و دست کم در دورههایی - با حکومت پهلوی خوب بود، نقش واسطه را میان زندانیان سیاسی روحانی با حکومت ایفا میکردند. در آن سوی، رژیم پهلوی هم تلاش میکرد تا روابط خود را با این افراد نگاه دارد و از طریق آنان کنترلی روی نیروهای تندرو مذهبی داشته باشد. از جملۀ این افراد، یکی هم علامۀ حائری سمنانی بود که گاه وساطتی در آزادی روحانیون داشت. [۱۶۴] گفته شده است سیدجعفر خوانساری فرزند آیت الله خوانساری که در بیت ایشان بود، متهم بود که روابط صمیمانهای با ساواک داشته است. [۱۶۵] وی در مورخه ۲۹/۱۱/۵۶ به ساواک گفته بود که پدرش که در حال سفر به عتبات است، قصد دارد اگر با خمینی روبه رو شد، «از عملیات و اقدامات او تنقید و به وی تذکر دهد که اعمال او به زیان روحانیت و تشیع و مملکت است». [۱۶۶]
برخی از رهبران انجمن حجتیه [۱۶۷] نیز به لحاظ فکری یا از روی تقیّه، ظاهراً همینگونه میاندیشیدند و بر این باور بودند که اساساً حکومت را نمیتوان به غیر معصوم سپرد. رویکرد تاریخی مرجعیت در روزگار پس از مشروطه نیز چنین اقتضایی داشت.
دوم: این گرایش، از آن روحانیون میانه رو بود که در عین مخالفت با پهلوی و مظاهر فساد آن، حاضر به ورود در یک مبارزۀ قهرآمیز و تند نبودند. مبانی این گروه نیز متفاوت و انگیزههایشان مختلف و درجۀ دخالتشان هم در سیاست متفاوت بود. آیات عظام سیدمحمد رضا گلپایگانی - (م ۱۸ آذر ۱۳۷۲ ش /۲۴ جمادی الثانیة ۱۴۱۴ق)، سید محمدکاظم شریعتمداری (۱۵ دی ماه ۱۲۸۴ ش - ۱۵ فروردین ۱۳۶۴ ش / ۲۳ رجب ۱۴۰۶ق) [۱۶۸] و سید شهاب الدین نجفی مرعشی (م ۵ شهریور ۱۳۶۹ش) از این جمله بودند. در مشهد هم آیت الله میلانی در بهترین موقعیت قرار داشت. درباره آیات گلپایگانی و شریعتمداری در ادامه سخن خواهیم گفت، زیرا فعالیت آنان در مواجه با رژیم در چهارچوب باورها و روحیاتشان قابل توجه بود. آیت الله مرعشی، بیشتر شخصیت اخلاقی - علمی داشت و مرجعیت ایشان، دایرهاش حتی تا این اواخر به گستردگی آیات شریعتمداری و گلپایگانی نبود. با این حال، در رویدادهای سالهای ۴۱ـ۴۳ به رغم تلاشهایی که ساواک برای جدا کردن وی از مجموعه رهبران روحانی معترض داشت، فعالیتش همدلانه و قابل توجه بود. چندین بیانیه مهم وی در آن رویدادها، نشانگر همراهی جدی او با حرکتی است که برای کنترل دولت از تجاوز به قانون اساسی، حقوق مردم و حوزه علمیه، آن هم به نام اصلاحات در پیش گرفته بود. اعلامیه وی در ۲۲ تیرماه ۱۳۴۲ بسیار تهدیدآمیز و عمدتا تأکیدش روی آزادی آیت الله خمینی بود. [۱۶۹] اعلامیه وی در چهلم شهدای پانزده خرداد نیز تند و تیز بود، هرچند باید توجه داشت که این ایام، سختترین روزهای رژیم در برابر تندباد اعتراضات مردمی در ایران بود. وی نوشت: «آشوبگران حقیقی یعنی مأمورین حکومت جبار دست به یک سلسله اعمال وحشیانه زدند تا دامن پاک ملت ایران را در آن قیام ملی آلوده و ننگین کنند... دیدید که چه تهمتهای ناروا و لکههایی را خواستند به دامان پاک روحانیت بزنند... آیا مفهوم مملکت نمونه این است...» [۱۷۰] سیری از برخوردهای آیت الله مرعشی را در این رویدادها میتوان در پرونده ساواک ایشان که با عنوان آیت الله العظمی سید شهاب الدین مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک منتشر شده ملاحظه کرد. سخنرانی آیتالله مرعشی روز شنبه ۲۳ رجب ۱۳۸۴ ق (آبان ۱۳۴۴) درباره نقش روحانیت شیعه در دفاع از مملکت ایران، یکی از بهترین و مستندترین سخنرانیهای ی است که تاکنون در این موضوع ارائه شده است. نامبرده که اطلاعات رجالی و تاریخی فراوانی داشت، مروری تاریخی بر نقش تاریخی روحانیت شیعه در دفاع از مرزهای ایران ارائه کرد که حتی امروزه نیز قابل استفاده است. [۱۷۱] همراهیهای وی با حرکتهای انقلابی در اسناد برجای مانده از ایشان آشکار است. وی در سال ۱۳۴۶ برای جمعآوری کمک به آوارگان فلسطین اقدام کرده و توانست هزاران عدد پتو از طریق شیخ نصرالله خلخالی در عراق، روانه اردن کند. [۱۷۲] همزمان توجه وی به اشتباهات ناصر به رغم آن که راضی نبود مطلبی در مطبوعات علیه ناصر از سوی روحانیون منتشر شود، [۱۷۳] جالب است. براساس گزارش ساواک، آقای نجفی در مجلسی گفته بود «سرچشمه همه فتنهها دولت مصر است که اسم خلیج فارس را خلیج عربی گذاشته است». ایشان همانجا از نقشهای که در تفسیر جواهر القرآن (ج ۱۱، ص ۱۹۹ـ۲۰۱) طنطاوی مفسر معروف مصری چاپ شده یاد کرده است که نام خلیج فارس در آن نقش آمده است. [۱۷۴] ساواک در تلاش بود تا موقعیت آیت الله مرعشی را تضعیف کند تا مانع از تأثیرگذاری او در میان مردم علیه رژیم باشد؛ یکی از اقدامات تأثیرگذار آیت الله مرعشی، خرید ساختمان آتش گرفته تنها سینمای قم بود که ایشان پس از خرید تصمیم گرفت آن را به مدرسه تبدیل کند که چنین نیز شد. این اقدام، آن هم پس از آتش زدن عمدی سینما توسط مخالفان حکومت، حساسیت ساواک را برانگیخت، جز آن که چاره ای جز تحمل نداشت. [۱۷۵] اقدام یاد شده، نوعی موفقیت برای کسانی که مقابل حرکت فرهنگی رژیم در توسعه سینماها ایستادگی میکردند به شمار آمد، به طوری که شمار زیادی از متدینین و علما در شهرستانها پاسخ مثبت به درخواست آیت الله مرعشی داده و کمکهای فراوانی برای وی ارسال کردند. [۱۷۶]
سوم: اما گروه سوم، امام خمینی (قدس سره) و یاران فراوانش از میان جمع کثیری از شاگردان مرحوم بروجردی و داماد و... بودند. این گروه به طور جدّی وارد صحنۀسیاست شده، برای خلع پهلوی از قدرت به فعالیت سیاسی گسترده روی آوردند. امام خمینی بر این باور بود که خط مرجعیت، درگذشته، چندان خوب عمل نکرده و از فرصت پدید آمدۀ پس از رفتن رضاشاه نیز استفاده نکرده است. بدبینی امام به نظام پهلوی از زمان رضاشاه زمینه سازی جدی شده بود. با این حال، برخورد روحانیت با سلطنت، محتاطانه بود. رهبری روحانیت در تمام دورۀ تسلط آیت الله بروجردی، مبنای احتیاط را در برخورد با سلطنت پذیرفته بود. اما روشن بود که امام در این باره، تجدید نظر جدی خواهد کرد. به محض روی کار آمدن اسدالله علم، امام مرتب در محافل خصوصی و نیمه خصوصی روی این نکته تأکید داشتند که علم قصد برخورد جدی با روحانیت را دارد. این تصور بلافاصله پس از طرح مسأله انجمنهای ایالتی و ولایتی در سال ۴۱ مستدل شد. به محض آن که امام روزنامه کیهان را دیدند که حق رأی برای زنان را قائل شده بود، و این نقض قانون اساسی بود، چنانکه بحث قسم خوردن به کتاب آسمانی به جای قرآن، از آیت الله حاج آقا مرتضی حائری خواست تا مراجع ثلاث (نجفی، گلپایگانی، و شریعتمداری) را به منزلش دعوت کند. خود ایشان هم رفت و اولین تلگرافهای مخالفت از همان جلسه برخاست. این آغاز حقیقی نهضت اسلامی قم بود. [۱۷۷] امام احساس میکرد، کار دیر شروع شده و باید زودتر از اینها آغاز میشد. ایشان بعدها در پاسخ یکی از نامههای شهید سید محمدرضا سعیدی مینویسند: سلف صالح ما فرصت عجیبی را در موقع رفتن سلف خبیث از دست دادند و پس از آن هم فرصتهایی بود و از دست رفت تا این مصیبتها پیش آمد و تا این شجرۀ خبیثه برپاست امید خیری نیست. [۱۷۸]
ویژگیهای اندیشۀ سیاسی موجود در فقه شیعه، برخوردهای سیاسی نادرست شاه پهلوی، و نیز ویژگیهای شخصی امام سبب شد تا گروه سوم در رأس قرار گیرد. گروه دوم کمابیش و تقریباً به ضرورت شرایط میکوشید تا با امام همراهی کند؛ هر چند، در هرگامی که برداشته میشد، تصمیمگیری برایش دشوار بود. با این حال نباید فراموش کرد که همین همراهیها امام را از خطرات فراوانی نجات داد و در بیرون نوعی هماهنگی و موضع واحد را به نمایش میگذاشت.
نکته دیگر آن که صراحت برخورد امام با شاه، به رغم آن که گهگاه با احترام از او یاد میشد، تقریبا دست همه گروهها و احزاب سیاسی مخالف را بست و همه قشرها را پشت سر امام قرار داد. در واقع، دیگر رنگی برای جبهه ملی دوم و حتی نهضت آزادی (بدون وجود امام) نمانده بود. این زمان، نهضت به ویژه نسل جوان آن، سایه به سایه امام حرکت میکرد و دانشجویان، مرتب به قم میآمدند. [۱۷۹]
شاید آشکارترین نتیجه مسائلی که در عرصۀ سیاست از سال ۱۳۴۱ به بعد رخ داد، شکاف عمیق میان روحانیت و دولت بود، چیزی که گرچه سابقه داشت، اما پیش از آن، به این وسعت نبود. مواضع سختگیرانه امام علیه شاه از یک طرف و سختگیری شاه و علم و ساواک از طرف دیگر، هر روز بر این فاصله افزود. یکبار که در سال ۱۳۵۲ صحبت آمدن شاه به قم بود، مراجع قم، شامل آیات گلپایگانی، مرعشی نجفی و شریعتمداری با یکدیگر دیدار کردند. صحبت چنین بود: اگر با شاه ملاقات بکنیم همه مردم ما را فحش میدهند، اگر ملاقات نکنیم دولت ما را خواهد زد. آقای گلپایگانی گفت: اگر دولت با ما بد شود بهتر است تا ملت با ما بد باشد. بنابراین ما ملاقات نخواهیم کرد. عبدالعظیم نجفی گفت: فاصله میان دولت و روحانیت خیلی زیاد شده و عامل اصلی آن خود دولت است و به عواقب وخیم آن فکر نمیکند... در هیچ مملکتی سابقه ندارد که بین دولت و رئیس مملکت و روحانیون این قدر فاصله باشد. [۱۸۰]
[۱۵۰] این پرسش عنوان کتابی بود از حاج شیخ محمد واصف که در سال ۱۳۴۲ توسط انتشارات دارالعلم قم چاپ شد. [۱۵۱] برداشت فضلای انقلابی اطراف امام در نجف آن بود که آیت الله حکیم، خوش بینی خاصی به رژیم ایران داشته و آن را سبب بقا و دوام تشیع میدانسته است. به همین دلیل و به صورت طبیعی چندان به نهضت امام تمایلی نداشته است. بنگرید به خاطرات آیت الله خاتم یزدی (ص ۷۴، ۹۴، ۱۰۴) که در این زمینه توضیحات کافی رابه دست داده و به احتمال قدری افراطی برخورد کرده است. واقعیت آن است که مشکل آقای حکیم، حزب بعث بود و نیاز به تکیه گاه داشت، چنان که مشکل انقلابیون ایران شاه بود. این تفاوت در دشمن، سبب میشد تا میان این دو گروه تعارضاتی پدید آید. [۱۵۲] این سخن از آیت الله کاشانی بود که صرف نظر از تلاشش در ملیشدن صنعت نفت، مهمترین تأثیرش در حوزه دین و سیاست، در آمیختن آنها با یکدیگر بود. در سخنانی که وی در مجلس ختم آیت الله بروجردی ابراز کرد، با اشاره به مراجع نجف، و با اشاره به اینکه آقای حکیم بهتر از دیگران است، گفت: «و باید حتما کسی که علَم اسلام را در دست میگیرد، به تمام شیعیان تعهد بدهد که وارد سیاست شود. چون علم و سیاست در درجه اول کار مراجع تقلید باید باشد و مراجع تقلید که به سیاست توجه نداشته باشند، ارزش ندارند و انگلیسها در کلۀ مردم کردهاند که آیت الله خوب کسی است که اصلا کاری به کار سیاست نداشته باشد». بنگرید: قیام ۱۵ خرداد به روایت اسناد ساواک، ج ۱، ص ۲۷۹. [۱۵۳] قیام ۱۵ خرداد به روایت اسناد ساواک، ج ۱، ص ۲۹۲. [۱۵۴] نیم قرن خاطره، و تجربه، ج ۱، ص ۲۴۰. [۱۵۵] عنایت استاد مطهری نسبت به روحانیت سه رویه دارد: نخست انتقاد است که به صورت صریح به آن پرداخته وبسیاری از مسائل را به طور جدی مورد توجه قرار داده است: دوم اصلاح است که در این زمینه راههای اصلاح روحانیت را به تفصیل بیان کرده است؛ و سوم دفاع است. در واقع استاد مطهری با همۀ انتقادهایی که دارد، یکی از سرسختترین مدافعان روحانیت است. (سیری در زندگانی، ص ۱۱۹) ایشان در یادداشتهای خود(ج ۴، ص ۵۵۱ـ۵۶۱) ذیل مدخل «روحانیت» انتقادهای صریحی را نسبت به سازمان روحانیت مطرح کرده و کوشیده است تا راه حل اصلاح آنها را ارائه دهد. مجموعهای از دیدگاههای ایشان دربارۀ روحانیت را بنگرید در: روحانیت، مرتضی مطهری، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۰. [۱۵۶] گزارش مقالات این کتاب را بنگرید در : مجلۀ علوم سیاسی، س ۴، ش ۱۶، ص ۲۹۳ـ۳۰۹. [۱۵۷] همگام با آزادی، ج ۱، ص ۸۶. [۱۵۸] بنگرید: ایران بین دو انقلاب، ص ۴۳۶ـ۴۳۷. [۱۵۹] روشن است که شمار اینها ممکن است به عدد و رقم بالا باشد، اما غالبا ازافراد بسیار سطح پایین و کم نفوذ در میان مردم بودند. این قضاوت که حمایت دربار از این جماعت سبب برآمدن انقلاب شده باشد، فقط میتواند از ذهن تودهای غیر واقع بین و عوام برخاسته باشد. بنگرید: جلال و آل احمد، ص ۷۹. [۱۶۰] بنگرید: یاران امام.... قامت استوار، ج ۱، ص ۱۶۴ـ ۱۶۵ [۱۶۱] آیت الله گلپایگانی به روایت اسناد ساواک، ج ۳، ص ۵۱۹ـ۵۲۰ و متن نامه آیت الله گلپایگانی به آیت الله خوانساری در ص ۵۲۹ و اشاره به اینکه دو روز قبلش هم نامهای به ایشان نوشته بوده است. [۱۶۲] خاطرات عَلم، ج ۶، : ص ۴۱۵. [۱۶۳] خاطرات، ج ۱، ص ۳۵۲. [۱۶۴] همان، ج ۱، ص ۳۵۴. [۱۶۵] بنگرید، انقلاب اسلامی به روایت ساواک، ج ۲، ص ۳۴۳. [۱۶۶] همان؛ و درباره مشابهت رفتار آیات خوانساری و شریعتمداری در برابر موضع امام خمینی بنگرید: همان، ص ۳۶۵. [۱۶۷] پس از این دربارۀ انجمن سخن خواهیم گفت. [۱۶۸] درباره زندگی ایشان بنگرید: نگاهی گذرا به زندگی مرجع دور اندیش مرحوم آیت الله العظمی شریعتمداری، قم، سید نصیرسیدکماری (زیراکس). آیت الله شریعتمداری از شاگردان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری بود (از ۱۳۰۳ - ۱۳۰۵ (دو سال در نجف و سپس) از ۱۳۰۷ـ ۱۳۱۳) که پس از آن به تبریز رفت و تا سال۱۳۲۸ ش در آنجا بود. در این سال، به دعوت شماری از طلاب و فضلا به قم برگشت و به تدریج زمینه برای مرجعیت محدود وی فراهم شد تا آنکه پس از درگذشت آیت الله بروجردی در ردیف عدهای دیگر وارد میدان مرجعیت عامه شد. وی پیش از آن در سال ۱۳۳۷ مجلۀ مکتب اسلام را با همراهی شماری از فضلای حوزه علمیه قم تأسیس کرد و بعدها در سال ۱۳۴۴ دارالتبلیغ را تأسیس نمود و همانگونه که در مطاوی همین کتاب خواهیم دید، با روشهای انقلابی امام، موافقتی نداشت جز آنکه به رغم عدم توافق کلی، در بسیاری از عرصهها به هر دلیل همراهی میکرد تا آنکه در نهایت در جریان انقلاب اسلامی، میان آنان فاصلۀ قطعی افتاد. [۱۶۹] آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک، ج ۱، ص ۱۲۸ـ۱۳۰. [۱۷۰] همان، ج ۲، ص ۱۴۲. [۱۷۱] متن آن را بنگرید در: آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک، ج ۱، صص ۴۳۸ـ ۴۴۸. [۱۷۲] آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد، ج ۲، ص ۱۲۱ـ۱۳۰. از جمله کارهای کثیف ساواک آن است که به ایادی خود توصیه میکرد اسناد و اعلامیههای مربوط به توزیع پتوهای یاد شده در فلسطین محو شده و «شایع نمایند که وجوه جمع آوری شده حیف و میل گردیده» است. همان، ص ۱۳۹ و تلاش آیت الله برابر این شایعه را بنگرید در: همان، ص ۱۴۲. [۱۷۳] آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک، ج ۲، ص ۱۲۵. [۱۷۴] آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک، ج ۲، ص ۲۰۷. ب: برای نمونه میتوان به تلاش رژیم برای گرفتن موقعیت نماز جماعت از آیت الله مرعشی که در صحن مرقد معصومه (س) بود اشاره کرد: آیت الله مرعشی به روایت اسناد ساواک، ج ۲، ص ۲۱۰ـ۲۱۱. [۱۷۵] اسناد این ماجرا در جلد سوم کتاب آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک آمده است. توضیحات خود آیت الله را در این باره بنگرید در نامهای که به شیخ احمد کافی و شماری دیگر نوشته است در همان، ج ۳، ص ۲۰۹ـ۲۱۰، ۲۵۰ـ۲۵۱. [۱۷۶] ساواک صدها سند در این زمینه تهیه کرده که در مجلد سوم آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک درج شده است. [۱۷۷] این گزارش کوتاه، از اسناد جعفر سبحانی بود که خود همان شب، روزنامه کیهان را به امام داده و ایشان خواسته بود تا فکری برای این کار بکنند و جلسه آیات هم، همان شب برگزار شد. [۱۷۸] بنگرید: صحیفۀ امام، ج ۲، ص ۲۰۸؛ یادنامۀ آیت الله شهید سعیدی، ص ۲۶، یاران شماره ۳۲، ص ۱۰۸. [۱۷۹] همگام با آزادی، ج ۱، ص ۱۰۹ـ۱۱۰. [۱۸۰] آیت الله مرعشی نجفی به روایت اسناد ساواک، ج ۳، ص ۲۰.