تفاوت هیبت امیرالمؤمنینسقبل از خلافت و بعد از آن
فاروقسکه دارای قامت بسیار [۲۷۰۵]بلند و چشمان درشت [۲۷۰۶]و ابروان پرپشت و پاهای کلفت و محکم و بازوهای [۲۷۰۷]مفتول و پنجههای ستبر و قوی و پوست سخت و بنیه سنگین، به طوری که به وقت رفتن در کنار دیوارها مردم سنگینی وزن او را احساس [۲۷۰۸]میکردند فاروقسکه چنین مرد هیکلی و پرهیبتی بود، سالها قبل از خلافت و در زمان پیامبر جو حتی در حضور پیامبر ج [۲۷۰۹]، افرادی که توجه به ظاهر داشتند، از هیبت فاروقسدر رعب و هراس بودند مثلاً کنیز سیاهپوستی به اقتضای نذری که کرده بود به هنگام برگشتن پیامبر جاز سفری در محضر او دف میزد [۲۷۱۰]، و ابوبکرسو عثمانسو علیسهر یک بعد از دیگری وارد مجلس شدند و کنیز هم چنان دف میزد، اما به محض این که صدای فاروقسرا شنید که اجازه ورود میخواهد فوراً دف را زیر خود نهاد و بر آن نشست [۲۷۱۱]و پیامبر جبعد از آن که این جریان را برای فاروقسبازگو فرمود، در جهت تأیید هیبت او فرمود: «ای عمر شیطان از تو هراسناک است [۲۷۱۲]» و هم چنین گاهی زنان [۲۷۱۳]قریش به دور پیامبر جنشسته و با صدای بلند درخواست حقوق بیشتر میکردند و به محض این که صدای فاروقسرا شنیدند که اجازه ورود میخواهد عموماً از جای خود برخاستند و با شتاب چادرها را بر سر کشیده و در گوشهای خاموش و بیصدا نشستند [۲۷۱۴]و در حالی که پیامبر جاز رعب و خاموشی آنها به خنده آمده [۲۷۱۵]بود فاروقسوارد گردید و عرض کرد یا رسولالله ج«همیشه شاد و خرم باشید [۲۷۱۶]به چه میخندی؟» پیامبر جفرمود: «از این زنان تعجب کردم که به دور من نشسته و تند حرف میزدند اما وقتی صدای تو را شنیدند با شتاب زیر چادرها رفته و در گوشهای آرام و بیصدا نشستهاند [۲۷۱۷]!!» فاروقسعرض کرد: «به راستی حق داشتی از حال آنها تعجب کنی، زیرا تو شایسته هستی که هیبت [۲۷۱۸]تو آنها را بگیرد نه من» آن گاه فاروقسخطاب به زنان گفت: «ای کسانی که با خود دشمن [۲۷۱۹]هستید! چه معنی دارد هیبت پیامبر خدا جشما را نگرفته است و هیبت من شما را گرفته است» زنان که از این خطاب توبیخآمیز بیشتر دچار رعب و هراس گشته بودند در جهت دفاع از خویش عموماً گفتند: «مسئله چیز دیگری است و آن این است که تو از رسولالله جسختگیرتر [۲۷۲۰]هستی و هیچ گونه ملاحظه و نرمش و صرفنظری نداری» پیامبر جفرمود: «اِیه یا ابْنَ الخَطّابِ= ای پسر خطاب ادامه دهید [۲۷۲۱]، قسم به خدایی که جان من در دست اوست، شیطان هرگاه دید تو در راهی هستی ناچار است راه دیگری را برگزیند [۲۷۲۲]» آری قبل از دوران خلافت و حتی در عصر پیامبر جنیز، بسیار اتفاق میافتاد، افرادی که توجه به ظاهر داشتند از دیدن فاروقسو از شنیدن صدای او هیبتزده شوند و دچار رعب [۲۷۲۳]وهراس میگشتند اما در دروان خلافتش نه تنها افرادی که به ظاهر توجه داشتند بلکه تمام انسانهای واقعبین و تمام مردان شجاع و جنگاور و همه فرماندهان فاتح جنگهای قادسیه و یرموک و نهاوند و بابلیون و امثال خالد و سعد و عمرو بن عاص و معاویه مثنی و قعقاع و غیره و هم چنین سپهسالاران سپاه ایران و روم و امثال رستم فرخزاد و هرمزان و میناس و ارطبون و هم چنین شاهنشاه ایران یزدگرد و امپراتور روم هِرَقل عموماً هیبت و مهابت و ابهت فاروق، امیرالمؤمنینس، سراپای وجود آنها را فرا گرفته بود، و رعب و هراس و هیبت او دل همه آنها را پر کرده بود بدیهی است که علت این همه هیبت و ابهت عمرسدر داخل و این همه رعب و هراس از او در خارج، مربوط به هیکل و قیافه و هیئت و صدا و سیمای او نبود زیرا در خارج عربستان کسی او را ندیده بود و در داخل نیز کسانی که هیبت و ابهت عمرسقلب آنها را پر کرده بود فرماندهان بسیار شجاع سپاه اسلام (مانند خالد و سعد و ابوعبیده و قعقاع و عمرو بن عاص و مثنی و غیره) بودند که نه تنها از قیافههای رعبآور و صداهای خشن نمیترسیدند بلکه بارها از خطرات جانی گذشته و قیافه رعبآور مرگ را در آغوش خود میفشردند و بر آن پیروز میشدند و هم چنین مربوط به قدرت مادی و تجهیزات و نیروی ظاهری عمرسنبود زیرا عمرساز قبیله کوچک بنیعدی و دارای چند پسر و چند دختر بود و در زمان خلافت، خود افراد این قبیله را به علت همراهی نکردن با آنها از خود رنجانیده بود و هم چنین افراد نزدیک خانواده خود را از خود دور کرده بود و شخصیتهای بزرگ اصحاب و فرماندهان دلاور سپاه اسلام هیچ کدام جز رابطه اخوت عام اسلامی و پیروی از اسلام، هیچ گونه رابطه دوستی و همبستگی با او نداشتند بنابراین تمام قدرت مادی عمرسدر میان مسلمانان تازیانهای بود که به دست میگرفت و خانه گلی بدون دربان که در آن مینشست و الاغ و قاطر و شتری که در مسافرتها بر آنها سوار میشد و یک پیراهن کرباس راهراه و یک جفت کفش یک درهمی! و این قدرت ناچیز مادی به هیچ وجه برای توجیه این همه هیبت و ابهت عمرسدر داخل عربستان کافی نمیباشد و هم چنین قدرت مادی عمرسدر برابر بزرگترین قدرتهای روزگار و در بابر ارتش شاهنشاهی ایران و ارتش امپراتوری روم، سپاه بدون تجهیزات سی هزار نفری بود، که پادگان یک شهر از شهرهای بیشمار ایران و روم از سپاه او بیشتر بودند زیرا هر یک از آنها بیش از چند صد هزار نفر افراد جنگاور و رزمنده مجهز در ارتش خود داشتند و هیچ کدام از رعب و هراس دیگری در قلب خود هرگز حرفی نزدند ولی قلب فرمانروایان و سپهسالاران هر دو قدرت از هیبت و ابهت و رعب و هراس عمر بن خطابسموج میزد در حالی که همین قدرت ناچیز ظاهری و مادی به هیچ وجه برای توجیه رعب و هراس آنها از عمرسکافی نمیباشد. بنابراین برای توجیه هیبت و ابهت عمرسدر داخل و برای توجیه این همه رعب و هراس از عمرسدر خارج باید در ماورای امور مادی یک عامل معنوی و یک امر روانی و روحی را مطرح نمود و این عامل معنوی در داخل عربستان جز این چیز دیگری نبود، که مسلمانان میدیدند عمرسبه حدی شیفته اجرای فرمانهای خدا و پیامبر خدا جاست، که به خاطر اجرای آنها از همه دوستان و نزدیکان بریده و از خود و از زندگی و همه چیز خود گذشته است و از عمرسجز زبانی که گویای احکام دین و تازیانهای که برای اجرای احکام دین در حرکت است چیزی باقی نمانده است و عمرسبه حدی فداکار و تشنه عدالت و احکام دین گشته است که احساس میکردند دین اسلام به زبان آمده و تبلوری از حق و عدالت مجرد به آنها فرمان میدهد [۲۷۲۴]و هر مرد شجاع و دلیری نسبت به کسی چنین احساسی را داشته باشد در هیبت و ابهت او غرق و فرمانهای او را بیاختیار اطاعت مینماید و این امر روحی و روانی در خارج عربستان نیز ناشی از این بود، که فرماندهان سپاه و سپهسالاران ارتش ایران و روم در صحنه جنگهای خونین به چشم خویش دیده بودند و به سران حکومتهایشان نیز گزارش کرده بودند، که سپاه سی هزار نفری اسلام تنها به وسیله تعلیمات عمرسو اطاعت بیچون و چرا از فرمانهای او است که به صورت کوه بزرگی از آهن و پولاد گداخته درآمدهاند، و ارتشهای چند صدهزار نفری ایران و روم به هیچ وجه تاب مقاومت آتشفشان این کوه متحرک را ندارند هم چنان که رستم فرخزاد در اثنای جنگ نهاوند و کنستانتین بعد از آزاد شدن اسکندریه با تمام رعب و هراس و وحشت عمرسرا برانگیزنده تمام حوادث قاره آسیا و آفریقا قلمداد نمودند و هیبت و ابهت عمرسسراپای وجود آنها را فراگرفته بود.
[۲۷۰۵]ـ عقد الفرید، ج۳، ص۲۵۴ و ابن الجوزی، ص ۵ـ ۷، و ابن سعد، ج۱، ص ۲۱۱ و اخبار عمر، ص۲۹۸ همین اوصاف با ذکر مراجع در همین کتاب در مبحث هویت عمر بن خطابسبه تفصیل ذکر گردیده است. [۲۷۰۶]ـ همان [۲۷۰۷]ـ عقد الفرید، ج۳، ص۲۵۴ و ابن الجوزی، ص ۵ـ ۷، و ابن سعد، ج۱، ص ۲۱۱ و اخبار عمر، ص۲۹۸ همین اوصاف با ذکر مراجع در همین کتاب در مبحث هویت عمر بن خطابسبه تفصیل ذکر گردیده است. [۲۷۰۸]ـ همان [۲۷۰۹]ـ ترمذی، ج۱۳، ص۱۴۷ و اسد الغایه، ج۲، ص۶۴، به نقل اخبار عمر، ص۴۲۳. [۲۷۱۰]ـ همان [۲۷۱۱]ـ همان [۲۷۱۲]ـ همان [۲۷۱۳]ـ صحیح بخاری، ج۴، ص۹۶ و صحیح مسلم، ج۷، ص۱۱۵ و مسند امام احمد، ج۱، ص۱۷۱، به نقل اخبار عمر، ص۴۲۲. [۲۷۱۴]ـ صحیح بخاری، ج۴، ص۹۶ و صحیح مسلم، ج۷، ص۱۱۵ و مسند امام احمد، ج۱، ص۱۷۱، به نقل اخبار عمر، ص۴۲۲. [۲۷۱۵]ـ همان [۲۷۱۶]ـ صحیح بخاری، ج۴، ص۶، به نقل اخبار عمر، ص۴۲۲. [۲۷۱۷]ـ همان [۲۷۱۸]ـ همان [۲۷۱۹]ـ همان [۲۷۲۰]ـ همان [۲۷۲۱]ـ صحیح بخاری، ج۴، ص۶، به نقل اخبار عمر، ص۴۲۲. [۲۷۲۲]ـ همان [۲۷۲۳]ـ مراجع و اسناد و مدارک صحت مطالب این صفحه و دو صفحه بعدی چون در صفحات سابق مفصلاً بیان گردیدهاند از تکرار آنها خودداری کردیم و مقصود از مطالب این چند صفحه این است که برخی در تجزیه و تحلیل هیبت و نفوذ و قدرت فاروق س، دانسته یا ندانسته راه خطا را پیمودهاند مثلاً نوشتهاند: «مسلمانان فقط به خاطر ترس و وحشت و رعب و هراسی که از شمشیر و تازیانه عمر و شمشیر دار و دسته او داشتهاند از او اطاعت کردهاند و این همه هیبت او را در دل داشتهاند» و گویا این نویسندگان از این نکته، که الکساندر مازاس دانشمند فرانسوی نیز نوشته است، غافل ماندهاند که فاروقسبه این خاطر برخلاف تمام امرا و فرمانروایان به جای شمشیر، تازیانه را در دست گرفت تا مردم به عنوان فرد زورمند از او نترسند و هم چنین از این نکته غافل ماندهاند که در تاریخ، شاهان و امپراتوران زیادی وجود داشتهاند که نه تنها با شمشیرهای عریان بلکه با اسلحههای بسیار خطرناکتر بر مردم حکومت کردهاند و هیچ کدام هیبتی شبیه هیبت فاروقسدر دل مردم ایجاد نکردهاند. [۲۷۲۴]ـ الخراج ابی یوسف، ص۱۴۰ و حیاة الحیوان، ج۱، ص۵۶، به نقل اخبار عمر، ص۶۴، در این زمینه بحثی از نخستین خطابه نخستین روز خلافت عمرسرا با این عبارت نقل کردهاند: «ای مردم اینک من فرمانروای شما شدهام و بدانید سختگیری که داشتهام نسبت به کسانی که بر مسلمانان ستم روا میدارند، دو برابر شده است اما نسبت به کسانی که سالم هستند و راه فساد و بیعدالتی را پیش نمیگیرند از دیگران خیلی نرمخوتر میباشم و هرگاه ببینم یک نفر بر دیگری ستم روا داشته است فوراً گونه او را بر خاک میزنم و پایم را بر گونه دیگرش میگذارم تا به حق اعتراف میکند و از ستم دست برمیدارد و در عین این که با این افراد ستمگر با چنین خشونت و شدتی عمل میکنم گونههای خود را در اختیار مردان عفیف و بیآزار و نیکوکار قرار میدهم».