ادب ابن عمر لدر تعلیمش
ابن عبدالبر در جامع العلم (۵۲/۲) از مجاهد روایت نموده، که گفت: ابن عمر باز میراثی از اولاد صلبی پرسیده شد، گفت: نمیدانم، به او گفته شد: چه تو را باز میدارد که جوابش را بدهی؟ گفت: ابن عمر از چیزی پرسیده شد، گفت: نمیدانم. و نزد ابن سعد (۱۴۴/۴) از عروه روایت است که گفت: ابن عمر از چیزی که نمیدانست پرسیده شد، گفت: من به آن علم ندارم، هنگامی که آن مرد روی گردانید به نفس خودش گفت: ابن عمر از چیزی که بدان علم نداشت پرسیده شد، گفت: من به آن علم ندارم [۴۹۰].
و ابن عبدالبر در جامع العلم (۵۴/۲) از عقبه بن مسلم روایت نموده، که گفت: سی و چهار ماه همراهی و مصاحبت ابن عمر را نمودم، در بیشتر سوالهایی که از وی میشد، میگفت: نمیدانم، بعد از آن به من ملتفت شده میگفت: آیا میدانی که اینان چه میخواهند؟ میخواهند پشتهای ما را پلی بهسوی جهنم سازند. و ابن سعد (۱۶۸/۴) از نافع روایت نموده که: مردی از ابن عمر مسئلهای را پرسید، ابن عمر سرش را فرود آورد، و به او پاسخ نداد، حتی مردم گمان نمودند، که وی مساله او را نشنیده است، میگوید: آن مرد به او گفت: - خداوند تو را رحم کناد آیا مسئلهام را نشنیدی؟ گفت: بلی، ولی شما چنان میپندارید، که خداوند ما را از آنچه شما میپرسید، سئوال نمیکند، بگذارمان - خداوند تو را رحم کناد -، تا در مسئله ات فکر و غور کنیم، اگر برای آن جوابی نزدمان بود خوب، در غیر آن برایت میگوییم که ما بدان علم نداریم.
[۴۹۰] دارمی (۱۷۹).