حدیث ابوایوب در تعظیم و احترام پیامبر ص
طبرانی از ابوایوب سروایت نموده، که گفت: پیامبر خدا صبه مدینه تشریف آورد، و در منزل ابوایوب پایین آمد. پیامبر خدا صدر منزل اول پایین آمد و ابوایوب در منزل دوم جای گرفت، هنگامی که شب فرارسید و به خواب رفت ابوایوب به یاد آورد، که وی در طبقه بالا است که رسول خدا صدر پایین آن قرار دارد، و وی در میان پیامبر صو وحی قرار گرفته است!! بنابراین ابوایوب را خواب نبرد، و از این در هراس افتاد که مبادا با تحرک خود بر سر پیامبر صغبار اندازد، و وی را اذیت نماید. هنگامی که صبح نمود، بامدادان نزد پیامبر صآمد و گفت: ای رسول خدا، من وام ایوب دیشب چشم نبستیم، گفت: و آن برای چه ای ابوایوب؟! پاسخ داد به یادم آوردم که من بالای خانهای هستم که تو پایینتر از من هستی، و شاید حرکتی کنم و بر سرت غبار بریزد، و حرکتم اذیتت کند، و من در میان تو و وحی هستم. پیامبر صگفت: «ای ابوایوب، این کار را مکن. آیا به تو کلماتی یاد ندهم که اگر آنها را ده مرتبه در بامداد، و ده مرتبه در شب بگویی، در بدل آنها ده حسنه برایت داده شود و ده گناه از تو پاک گردد، و ده درجه به آن بلند گردی، و آنها در قیامت برایت به مقدار رها کردن ده غلام باشند؟ میگویی: «لا إله إلا الله له الـملك وله الحمد لا شریك له»، «خدایی جز یک خدا نیست، پادشاهی و ستایش او راست و به خود شریکی ندارد» [۹۵]- [۹۶].
طبرانی همچنان از ابوایوب روایت میکند که گفت: هنگامی که پیامبر خدا صنزدم آمد، گفتم: پدر و مادرم فدایت، من مناسب نمیدانم که در طبقه بالا باشم، و تو در پایین من باشی. گفت: «اینکه در پایین باشیم به خاطر آمدن زیاد مردم برایمان آسان و بهتر است». [ابوایوب گوید] و کوزهای را که داشتیم دیدم که شکست، و آبش ریخت، آن گاه من و ام ایوب برخاستیم و ملحفهای که غیر از آن لحافی هم نداشتیم با آن آب را خشک مینمودیم، از ترس اینکه مبادا چیزی از طرف ما به پیامبر خدا صبرسد و اذیتش نماید. ما غذا تهیه میکردیم، و وقتی که باقیمانده آن را به ما پس میداد، در صدد دریافت جای خوردن وی میبودیم، و از آن جاها به خاطر بدست آوردن برکت میخوردیم. در یکی از شبها که ما در آن پیاز و سیر انداخته بودیم آن طعام را دوباره برگردانید و در آن اثر انگشتهای وی را ندیدیم. و من کاری را که [در خوردن باقیمانده طعام] انجام میدادیم، و آنچه را که از رد نمودن طعام و نخوردن وی دیدم به او عرض کردم وی صگفت: «من در آن غذا بوی این سبزی را احساس کردم، و من مردی هستم که مردم در گوشی با من سخن میگویند، بنابراین نخواستم بوی آن از من احساس کرده شود، اما شما آن را بخورید» [۹۷]- [۹۸].
و این را ابونعیم و ابن عساکر به گونه سیاق طبرانی روایت نمودهاند، مگر اینکه در روایت آنها آمده است: گفتم: ای رسول خدا، مناسب نیست بالاتر از تو باشم، به بالا خانه تشریف ببر. و پیامبر خدا صبه انتقال متاع خود دستور داد، و انتقال داده شد، و متاعش اندک بود [۹۹].
[۹۵] این چنین در الکنز (۲۹۴/۱) آمده است. [۹۶] طبرانی (۴/ ۱۵۴) این داستان از طرق صحیح بسیاری روایت شده است. [۹۷] این چنین در الکنز (۵۰/۸) آمده است. و این چنین این را حاکم (۴۶۱/۳) روایت نموده، مگر اینکه وی متذکر نشده: ما طعام میساختیم... تا به آخرش، و گفته است: این حدیث به شرط مسلم صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را روایت ننمودهاند، و ذهبی با او موافقت نموده است. [۹۸]. صحیح. ابن اسحاق چنانکه در سیره ابن هشام (۲/ ۹۵) آمده. نگا: الاصابة (۱/ ۴۰۵) به مانند آن در بخاری (۸۵۵) و مسلم (۲۵۳). [۹۹] این چنین در الکنز (۵۰/۸) آمده است. و این چنین این را ابن ابی شیبه و این ابی عاصم از ابوایوب، چنانکه در الإصابه (۴۰۵/۱) آمده، روایت نمودهاند.