ایستادن امیرالمؤمنین عمر سبراى پیرزنى که او را نگه داشت
ابن ابی حاتم، دارمی و بیهقی از ابوزید روایت نمودهاند که گفت: عمربن خطاب سدر حالی که با مردم در حرکت بود با زنی روبرو شد که به او خوله لگفته میشد، وی از عمر خواست تا بایستد، و او برایش ایستاد، و به وی نزدیک شد و سرش را برای وی خم نمود و دستهایش را بر شانههایش گذاشت، تا اینکه آن زن ضرورت خود را رفع نمود و بازگشت. آن گاه مردی به او گفت: ای امیرالمؤمنین مردان قریش را به خاطر این پیرزن متوقف ساختی؟ گفت: وای بر تو! آیا میدانی که این کیست؟ گفت: نه، عمر گفت: این زنی است که خداوند شکایت وی را از بالای هفت آسمان شنید!! این خوله بنت ثعلبه است، به خدا سوگند، اگر او تا شب از من منصرف نمیشد من تا وقتی که او حاجت و نیازمندی خود را مرفوع نمیساخت بر نمیگشتم.
و نزد بخاری [۶۲۱]در تاریخش و ابن مردویه از ثمامه بن حزن سروایت است، که گفت: در حالی که عمربن خطاب سسوار بر خر خود در حرکت بود ،زنی با وی روبرو شد و گفت: ای عمر بایست، وی ایستاد و او برایش در سخن درشتی نمود، آن گاه مردی گفت: ای امیرالمؤمنین این را حالت تا امروز ندیدهام، گفت: چه مرا از گوش فرا دادن به وی باز میدارد!! این همان کسی است که خداوند برای او گوش فرا داد، و دربارهاش آنچه را نازل فرمود:
﴿قَدۡ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوۡلَ ٱلَّتِي تُجَٰدِلُكَ فِي زَوۡجِهَا﴾[المجادلة: ۱].
ترجمه: «اللَّه سخن آن زن را که با تو درباره شوهرش گفتگو میکرد شنید». این چنین در الکنز (۲۶۸/۱) آمده است.
[۶۲۱] اثر صحیح به روایت بخاری در تاریخ کبیر (۷/ ۲۴۵).